آرادجـــــــــوان(به سوی افتخار)

نماز جهت حاجت فوری
غسل کند و با جامۀ پاک چهار رکعت نماز شب جمعه با دو سلام به جا آورد و در رکعت اول بعد از حمد صد بار بگوید: اُفوِّضُ اَمری اِلی اللهِ اِنَّ اللهَ بَصیرٌ بالعِبادِ. و در رکعت دوم بعد از حمد صد بار بگوید: نصرٌ مِنَ اللهِ وَ فتحٌ قریبٌ. و در رکعت سوم بعد از حمد صد بار بگوید: اَلآ اِلی اللهِ تصیرُ الامُورُ. و در رکعت چهارم بعد از حمد صد بار بگوید: اِنّا فتحنا لکَ فتحاً مُبیناً. و بعد از سلام صد بار بگوید غفرانَکَ رَبَّنا وَ اِلیکَ المَصیرُ. پس سرش را بر سجده بگذارد و صد بار بگوید: اَستغفِرُ اللهَ رَبّی وَ اَتوبُ اِلیهِ. ان شاء الله فوری حاجت برآید.
نماز غمّ و همّ
از حضرت رضا "ع" روایت است دو رکعت نماز میخواند در هر رکعت بعد از حمد سیزده بار سوره قدر چون فارغ شود،سجده کند و بگوید:«اَللّهُمَ یا فارجَ الهَمِّ وَ کاشِفَ الغمِّ وَ مُجیبَ دَعوَةِ المُضطرّینَ وَ رَحمنَ الدُّنیا و رَحیمَ االآخِرَةِ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آل مُحَمَّدٍ وَ ارحَمنی رَحمَة تطفِیُ بها عَنّی غَضَبَکَ وَ سَخطکَ و تغنیَنی بها عَن رَحمَةِ مَن سِواکَ» بعد گونه راست را بر زمین بچسباند و بگوید:«یا مُذِلَّ کلِّ جَبّار عَنیدٍ وَ یا مُعِزَّ کلِّ ذلیل وَ حَقِکَ قد بَلغَ المَجهُودُ مِنّی فی اَمر کذاً ففرِّج عَنّی» پس گونۀ چپ را بر زمین میچسباند و میگوید مانند آن را،بعد به سجده برگردد و مانند آن را بگوید خداوند غم او را فرج دهد و حاجت او را روا کند.
نماز برای زیاد شدن روزی
از رسول اکرم "ص" روایت شده در هر رکعت نماز بخوان،در رکعت اول سوره حمد یک بار و سوره کوثر سه بار و سوره توحید سه بار و در رکعت دوم حمد یک بار و مُعَوَّذتین «فلق و ناس» هر کدام سه بار خوانده شود.
ختم سورۀ مبارکه «یاسین» بدین ترتیب است که از روز جمعه شروع کند تا روز پنجشنبه و هر روز سه بار بخواند که در عرض یک هفته بیست و یک بار خوانده شود و در روز بعد از فراغت یعنی بعد از بیست و یک مرتبه دعا «یامَن تحِلّ به عقد المکاره» را از صحیفه سجادیه (دعای هفتم) بخواند. اگر مطلب او وسعت رزق باشد روز پنجشنبه بخواند و اگر دفع دشمن است روز سهشنبه بخواند جهت رفعت روز یکشنبه و برای به دست آوردن علوم عقلی و دینی روز شنبه و برای علوم ریاضی،چهارشنبه و برای قدرت و تسخیر و جلب قلوب جمعه و برای سفر دوشنبه باید خوانده شود.
با طهارت رو به قبله بایستد و شروع به خواندن سورۀ «یس» نماید و چون به آیۀ شریفه «سلامٌ قولا مِن ربّ رحیم» رسید هفتاد مرتبه تکرار نماید و سپس حاجتش را از خداوند سبحان طلب کند که انشاءالله برآورده میشود (مجرب است).
چهل روز با طهارت ظاهر و باطن از روز پنجشنبه اول ماه شروع کند. ابتدا دو رکعت نماز حاجت بخواند در هر رکعت بعد از حمد آیةالکرسی و سه مرتبه سورۀ توحید و بعد از نماز بسم الله گوید و 730بار «لا اله الا انت سُبحانکَ انی کنت مِن الظالمین» بگوید آنگاه سوره یاسین را تا مـُبین اول بخواند و انگشتان دست راست را ببندد و حاجت خود را یاد کند سپس باز کند و به هر مبین که میرسد چنین کند تا به مبین هفتم که رسید انگشتها را ببندد و هفت بار سوره حمد بخواند و انگشتها را باز کند و تا آخر سوره بخواند و سی بار بگوید: «اللهم فرّج یا مُفرّج المُحسِنین» و بار دیگر سوره یاسین را ساده بخواند تا چهل روز چنین کند انشاءالله حاجتش روا گردد.
فروردین
خوش خبر باشی ای نسیم شمال
که به ما میرسد زمان وصال
به زودی اخبار بسیار خوشی به دست شما خواهد رسید که شما را نوید رسیدن به آرزوهای دیرینه میدهد:رقیبان شما از عرصه خارج خواهند شد و اختیار از کف دشمنانتان بیرون خواهد رفت و به شما مجال شکوفایی و خودنمایی داده خواهد شد.قدر این روزها را بدان و از آنها استفاده کن.
اردیبهشت
چهل سال بیش رفت که من لاف می زنم
کز چاکران پیرمغان کمترین منم
در تمام سالهای زندگی خود به دنبال کار و فعالیت بوده ای و تاکنون از مال دنیا تقریبا بی نیاز شده ای، اما اکنون احساس تنهایی و خستگی می کنی.به دنبال همزبان و مونسی هستی که تو را درک کند.در این کار مصرانه اقدام کن و فرصت را از دست مده که صلاح تو در این است.
خرداد
خیز تا خرقه صوفی بخرابات بریم
شطح و طامات ببازار خرافات بریم
برخیز واراده کن که وقت عمل است.تردیدها را از خود دور کن و به عهدهایی که بسته ای وفا کن چرا که اگر دیر بجنبی و به موقع کاری انجام ندهی پشیمانی به بار خواهد آورد.در مشکلات این راه به خدا پناه ببر و چون محتاج یار شدی به جای آنکه آبروی خود را نزد هر انسان بی مقداری بریزی از خدای حاجت دهنده یاری بگیر.
تیر
عیشم مدام است از لعل دلخواه
کارم به کام است الحمد الله
اکنون که به لطف و عنایت الهی بخت به تو روی کرده وبه آنچه سالها آرزویش می کردی رسیده ای،از گناهان گذشته خود توبه کن و کوتاهی های قبلی خود را جبران نما و هرگز خدا رافراموش نکن چرا که هر موفقیتی تنها به خواست و اراده او حاصل می شود.
مرداد
ای قصه بهشت زکویت حکایتی
شرح جمال حور ز رویت روایتی
در زندگی گذشته خود موقعیت های فراوانی داشته ای و امکاناتی که هرگز از آنها استفاده مطلوب نکرده ای و عمر خود را بیهوده هدر داده ای.اکنون که خداوند به تو عنایتی فرموده و فرصتی دیگر در اختیارت قرار داده است،غفلت مکن که وقت آن رسیده که به مراد دل خود برسی و از درد و غصه رهایی یابی.
شهریور
به تیغم گر کشد دستش نگیرم
وگر تیرم زند منت پذیرم
مدتهاست در غم و اندوه اسیری و خود را بدست تقدیر سپرده ای و اعتراضی نمی کنی.تنها دلخوشیت در زندگی کسی است که به او علاقه مندی.انتظار یک تغییر مثبت را در زندگی داری.امید خود را از دست مده و به راهنمایی بزرگان توجه کن و از تجربیات آنها استفاده نما که آفتاب صبح پیروزی در حال طلوع است.
مهر
جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید
هلال عید در ابروی یار باید دید
همیشه بدست آوردن چیزهای گرانبها و پرارزش با سعی و تلاش بسیار و رنج فراوان میسر می شود. برای آنچه گرانبهاست باید بهای گزاف پرداخت،پس تو نیز اگر می خواهی به آن گوهر گرانبها دست یابی باید بهای سنگینی پرداخت کنی و هرگز ناامید نشوی.
آبان
درازل هر کو بفیض دولت ارزانی بود
تا ابد جام مرادش همدم جانی بود
قصد کرده ای کار و راه فعلی خود را تغییر دهی،اما توصیه می شود از این کار صرف نظر کنی که جز پشیمانی حاصلی نخواهد داشت.سعی و تلاش خود را چند برابر کن و کار خود را بی ارزش مپندار و در انتخاب همکاران دقت بسیار کن و از خود پسندی بپرهیز تا به موفقیت برسی.
آذر
مرا به رندی وعشق آن فضول عیب کند
که اعتراض بر اسرار علم غیب کند
انسان زمانی به موفقیت و مراد خود می رسد که در این راه زحمت بسیار کشیده باشد.تو نیز اگر می خواهی به سعادت برسی هیچ شک و تردیدی به دل راه مده و بدان که وسواس و تردید عوامل بازدارنده و منفی هستند به سرزنشهای بی خبران توجهی مکن تا به کمال مطلوب خود برسی.
دی
ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
کار چراغ خلوتیان باز درگرفت
کار شما رونقی دوباره خواهد یافت و فرصتهای از دست رفته دوباره جبران خواهد شد و دشمنان شما عرصه رابه نفعتان خالی خواهند کرد.کسی وارد زندگیتان می شود که بار غم شما را از دوش بر می دارد و شما را از هر نظر بی نیاز می کند. ضمن آنکه به موقعیتهای مالی بزرگی خواهید رسید.
بهمن
شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش
که تایکدم بیاسایم ز دنیا و شرو شورش
انسان در رنج و سختی آفریده شده و زندگی سرشار از رنجها و سختی هاست.تو از این همه شر و شور و غوغا به تنگ آمده ای.به دنبال خلوتی می گردی و مسکنی تا لحظه ای به آرامش برسی.به خدا پناه ببر که یاد او بهترین آرامش بخش است.به میان مردم درویش مسلک برو و گمشده خود را در میان آنان جستجو کن.
اسفند
سرم خوشست و ببانگ بلند می گویم
که من نسیم حیات از پیاله می جویم
دنبال اهداف خاصی در زندگی هستی که به نظر دیگران بی ارزش می آید ولی به اعتقاد خودت بهترین اهداف و بهترین روش را برای رسیدن به آنها انتخاب کرده ای. اعتماد به نفس شما شایسته تقدیر است و ایمان و اعتقاد شما به هدفتان عامل موفقیت شماست،پس به طعنه ها و سرزنشهای دیگران اعتنا نکن و اهداف خود را دنبال کن که پیروز خواهی شد.
سخنی با خوانندگان
"از کوزه همان برون تراود که در اوست"
کسی که میل به رشد دارد و تلاش میکند متعالیترین هدف زندگی یعنی حضرت دوست را بشناسد،به این مثل توجه میکند. نحوهی فکری ما بر آنچه هستیم تأثیر میگذارد. چنانچه شرایط زندگی،خلق و خوی و عادات، شکستها و موفقیتها بیشتر حاصل اندیشههای ما است. در واقع قدرت ذهنی ما نیروی حاکم و به وجود آمده در ورای کل آفرینش است.
اگر ذهنمان را چنان پرورش دهیم که با اندیشههای مثبت و الهامبخش همنشین شود،خواهیم توانست انرژیهای خود را برای انجام هدف ثابت و مشخص متمرکز کنیم. سالها پیش توانستم با هدایت استادم پراماهانسا یوگاناندا این علم معنوی را به کار بندم. اگر هر روز به یک وجه پروردگار فکر کرده و بکوشیم در کنار آن زندگی کنیم،اثر معجزهآسای آن را در زندگی درونی و برونی خود خواهیم دید. هرگز روزتان را شروع نکنید مگر با ثابت نگاهداشتن ذهنتان بر اصل هدایتکنندهای از حضرت دوست.
ما به سهولت درگیر وظایف مادی میشویم،و مسؤولیتهای معنوی خود را به دست فراموشی میسپاریم. برای جسم خود کار میکنیم،اما برای روحمان چه میکنیم؟ هیچ. در نتیجه آن تصویر الهی که در درون ما ساکن است،همواره فریادش به آسمان میرود تا کیفیتهای الهی خود،یعنی زندگی ابدی،عشق الهی بیکران و خرد و سرور بیپایان را بیان کند. هر آنچه حضرت حق دارد،حق مسلم ما است که در خود- شکوفایی متجلی میشود.
در این تقویم معنوی اندیشههای الهامبخش مشاهده میکنید،که هر روز از سال میتواند شما را هدایت کند. اگر این اندیشهها را در همهی کارهای خود اعم از مادی یا معنوی به کار گیرید،کردارهای شما متبلور از نیروی الهی خواهد شد. به حقیقت بیندیشید،به خوبی بیندیشید و به حضرت دوست بیندیشید. اگر ذهنتان را سرشار از نور الهی کنید،دیگر نقطهی تاریکی در شما وجود نخواهد داشت.
«شری شری دایاماتا»
1فروردین قدرت اراده
همواره به یاد داشته باشید که نیروی قادر مطلق،خداوند در ارادهی شما جای دارد. وقتی با پوزش مشکلات و همهی موانع موجود بر سر راه تسلیم نشوید ذهن آرام میگیرد و در این آرامش است که پاسخ الهی را خواهید شنید.
شری شری پراماهانسا یوگاناندا ،"چگونه با خداوند صحبت کنید"
2فروردین عادات
آنچه در زندگی شما را کنترل میکند،الهامات گذرا یا ایدههای بکر نیستند،بلکه این عادات روزمرهی ذهن است .
شری شری پراماهانسا یوگاناندا،"قانون موفقیت"
3فروردین عادات
بهترین مددکار شما عادات خوب شما است،پس قدرت این عادات را با تحریک آنها به کردار نیک حفظ کنید. عادات بد،بدترین دشمنان شما هستند که موجب میشوند دست به کارهای خلاف باطن خود بزنید،و به شما آسیب برسد. عادات ناپسند برای سلامت بدنی،اجتماعی و معنوی شما مضر است. عادات غلط را میتوان با اجتناب از تغذیه بیشتر،آنها با کردار بد از پا درآورید.
شری شری پراماهانسا یوگاناندا ،"اعتقادات شفای علمی"
4فروردین عادات
عادات خوب و بد هر دو برای جا افتادن زمان میبرد. اگر عادات خوب را به بردباری بیارائیم خواهیم توانست آنها را جایگزین عادات بد پرقدرت کنیم .
شری شری پراماهانسا یوگاناندا،"اعتقادات شفای علمی"
5فروردین عادات
چون شیوهی اندیشیدن انسان یکنواخت است. عادت بد را نمیتوان به سرعت تغییر داد،زیرا عادات پیامد تمرکز بر ذهن است که به وجود میآید. برای آنکه بتوانید عادت جدید و سالمی را شکل ببخشید،فقط کافی است جهت مخالف آن تمرکز کنید.
شری شری پراماهانسا یوگاناندا،"سخنان یوگاناندا"
6فروردین عادات
گاهی در زندگی از طریق درسهای دشوار زندگی به وضوح میبینید که عادات بد درخت آرزوهای مادی تمام نشدنی را تغذیه میکند،در حالی که عادات خوب موجب تغذیه درخت آرزوهای معنوی میشود. شما باید بیش از پیش در رشد و کامل شدن موفقیتآمیز درخت معنوی کوشا باشید،و از این درخت است که روزی میوهی رسیدهی خود – شکوفائی را به دست میآورید.
شری شری پراماهانسا یوگاناندا،"قانون موفقیت"
7فروردین عادات
توجه کنید آگاهانه چه کاری را برای انجام دادن انتخاب میکنید. اگر ارادهی شما خیلی قوی نباشد،ممکن است مجبور شوید این کار را مکرّر از طریق نیروی تأثیرگذار ذهن نیمه هشیار خود عمل کنید.
شری شری پراماهانسا یوگاناندا،"جلسات تدریس"
8فروردین عادات
طرز فکر انسانها همانند مغناطیسهای ذهنی هستند،که چیزها،مردم و شرایط معینی را به خود جذب میکنند. عادت بد را بدون تمرکز برای احتراز از آن،و دوری از هر چیزی که آن عادت را برمیانگیزد یا تحریک میکند تضعیف کنید،سپس ذهن خود را به سمت و سوی عادت خوب سوق دهید و آن را آن قدر تقویت کنید تا بخش جدایی ناپذیر وجودتان گردد.
شری شری پراماهانسا یوگاناندا،"قانون موفقیت"
9فروردین عادات
آزادی واقعی یعنی کارهایی مثل خوردن،خواندن،کار کردن و غیره،که باید بر مبنای داوری درست و خواست انسان به دست آید. نه بر اساس فشار عادات. چیزی را بخورید که برای بدن لازم است، نه از روی عادت، کاری را که برای بهبود زندگی لازم است انجام دهید، نه کارهایی که عادت دیکته میکند.
شری شری پراماهانسا یوگاناندا،"اعتقادات شفای علمی"
10فروردین عادات
در حقیقت وقتی انسان آزاد و و رهیدهای هستید که عادات بد خود را ترک کنید. تا زمانی که نتوانید فرمان کارهایی را صادر کنید که خود باید انجام دهید، انسان آزادی نیستید، چرا که بذر آزادی ابدی در خویشتنداری نهفته است.
شری شری پراماهانسا یوگاناندا ،"قانون موفقیت"
11فروردین عادات
سعی نکنید همانطور که همیشه زندگی میکردید،ادامه دهید. تصمیم بگیرید شیوهی زندگی خودتان را بهبود بخشیده،سپس ادامه دهید. لازمهی این کار تغییر هشیاری نسبت به زندگی است.
شری شری پراماهانسا یوگاناندا،"مجله یوگودا"
12فروردین عادات
اگر قدرت آن را دارید که خودتان را از همه نوع عادات بد آزاد سازید،و اگر کارهای خوب را به خاطر این که دوست دارید انجام میدهید،و نه صرفاً به این دلیل که کار بد موجب ملال خاطر و اندوه میشود،پس بدانید که روح شما واقعاً در حال رشد است.
شری شری پراماهانسا یوگاناندا،"قانون موفقیت"
13فروردین شفقت
برای شکوفایی الهی لازم است نسبت به همهی مخلوقات دلسوز باشیم،زیرا خداوند خود سرشار از این خصلت است. کسانی که قلب مهربانی دارند و همیشه خود را جای دیگران تصور میکنند،رنجهای آنها را احساس کرده و سعی میکنند آنها را تسکین بخشند.
شری شری پراماهانسا یوگاناندا،"مجله یوگودا"
14فروردین شفقت
ای خدای رحمت به من بیاموز چگونه برای همهی مخلوقات تو اشک عشق بریزم که شاید بتوانم آنها را عین خود، با ظاهری متفاوت ببینم. اشتباهات خود را به راحتی میبخشم،بنابراین بگذار خطاهای دیگران را نیز به سرعت ببخشم. الهی تعالیام بخش. الهی وقتی که دیگران در تلاش برای تصحیح اشتباهاتشان نظر مرا میپرسند،میخواهم پیشنهادهایم الهام گرفته از تو باشد.
شری شری پراماهانسا یوگاناندا،"زمزمههای ابدیت"
15فروردین شفقت
همانطور که به هنگام نیاز و بیماری به خانواده یا اطرافیان خود از نظر جسمی،روحی و معنوی کمک میکنید،برای متعالی شدن،به خود نیز یاری دهید. نقش شما در صحنه زندگی هر آنچه میخواهد باشد،خواهید دید که نقش خود را به درستی و با هدایت پروردگار که مدیر صحنهی همهی مقدرات است ایفا کردهاید.
شری شری پراماهانسا یوگاناندا،"جلسات تدریس"
16فروردین شفقت
پروردگارا،نور الهی تو در پشت چهرهی شرورترین و عبوسترین آدمها منتظر شرایط مناسبی است که بدرخشید. شرایطی چون دوستان خوب و اشتیاق بسیار برای اصلاح خویش. الهی سپاسگزاریم که هیچ گناهی نابخشودنی و هیچ بدی غیر قابل بر طرف کردن نیست، زیرا دنیای نسبیت مطلقها را در برندارد.
الهی هدایتم کن که مخلوقات سرگردان تو را در جهت هوشیار،آگاهی،پاکی و جاودانی و ملکوتی بودن فطریشان بیدار کنم.
شری شری پراماهانسا یوگاناندا،"زمزمههای ابدیت"
17فروردین شفقت
آن که هم اکنون مرا دشمن خود میپندارد،در حقیقت برادر الهی من است که نقاب سوء تفاهم چهرهی او را پوشانده است. و من این پوشش را با قدرت عشق چنان کنار میزنم که به تفاهم متواضعانه و بخشش روح من پی ببرد و نیت مرا پذیرا باشد.
شری شری پراماهانسا یوگاناندا،"مراقبهی متافیزیکی"
18فروردین شفقت
بگذار زشتی بیمهری دیگران مرا در جهت مهربانی و زیبایی رهنما باشد. چه بسیاری از سخنان ناخوشایند همراهان من موجب میشود که همواره واژههای شیرین استفاده کنم. اگر اذهان بد مرا سنگسار کنند،بگذار در پاسخ به آنها گلهای حسن نیت نثارشان کنم. همانطور که درخت یاس گلهایش را بر دستانی فرو میریزد که تیشه به ریشهاش میزند،بگذار بر آنهایی که با من رفتاری خصومتآمیز دارند،شکوفههای بخشش فرو ریزم.
شری شری پراماهانسا یوگاناندا،"زمزمههای ابدیت"
19فروردین شفقت
الهی مباد روزی که با نابردباری یا کینهجویی بر نادانی افراد خطاکار بیفزائیم.
الهی الهام بخش من باش تا با بخشش، دعا و اشک عشق خود به همه یاری دهم.
شری شری پراماهانسا یوگاناندا،"زمزمههای ابدیت"
20فروردین شفقت
درصدد انجام کارهای زیبا و شجاعانهای باشید که اکثر مردم ناتمام گذاشتهاند. به کسانی که دیگران بیاعتنا از کنارشان میگذرند عشق و آرامش هدیه کنند.
شری شری پراماهانسا یوگاناندا،"جلسات تدریس"
21فروردین شفقت
همانگونه که نور حیات بخش خورشید بر همه میتابد،شما هم نور امید را در دل فقرا و کسانی که تنها رها شدهاند،جاری کنید و جرأت را در قلب ناامیدان بیفروزید،در قلب کسانی که میاندیشند دیگر واماندهاند نیروی تازهای بدمید.
شری شری پراماهانسا یوگاناندا،"جلسات تدریس"
22فروردین نیایش
علت این که خداوند به دعاهای شما پاسخ نمیدهد،جدی نبودن شما است. وقتی از دعاهای کلیشهای و خشک استفاده میکنید،چگونه انتظار دارید توجه حضرت حق به شما جلب شود. تنها راه وصل به خداوند از طربق نیایش این است که پافشاری کنید؛منظم دعا کنید و عمیقاً جدی باشید. به هنگام نیایش چیزهای منفی مانند ترس، نگرانی و خشم را از ذهن خود بزدایید،و ذهنتان را با اندیشههای عاشقانه،خدمتگزاری و توقعات سرورآمیز سرشار کنید. در خلوتگه قلب شما بایستی یک نیرو،یک سرور و یک آرامش وجود داشته باشد که چیزی جز خداوند نیست.
شری شری پراماهانسا یوگاناندا،"جایی که نور هست"
23فروردین نیایش
همانطور که صدای شما از یک میکروفن شکسته پخش نمیشود،و به گوش کسی نمیرسد،یک میکروفن ذهنی هم که با بیقراری مختل شده است،نمیتواند صدایتان را به خداوند برساند. باید با آرامشی عمیق میکروفن ذهنتان را تعمیر کنید،و به پذیرندگی شهودتان بیفزایید. به این ترتیب خواهید توانست با قاطعیت صدایتان را به گوش خداوند برسانید و از او جواب دریافت کنید.
شری شری پراماهانسا یوگاناندا،"قانون موفقیت"
24فروردین نیایش
طبیعتاً این حق ماست بیش از هر رابطهی دیگر از خداوند که عشقی همانند نیایش عشق مادرانه است انتظار جواب داشته باشیم. خداوند هم راهی ندارد جز جواب دادن به خواستهی ما،زیرا جوهر و ذات یک مادر عشق است و بخشودن،بیتوجه به بزرگ بودن گناهی که فرزندش مرتکب شده است. رابطهی مادر – فرزندی نزدیکترین و زیباترین رابطهای است که خداوند به ما ارزانی داشته است.
شری شری پراماهانسا یوگاناندا،"چگونه با خداوند صحبت کنید"
25فروردین نیایش
با این که خداوند همهی دعاهای ما را میشنود اما همیشه هم پاسخ نمیدهد. وضعیت ما مانند کودکی است که مادرش را صدا میزند،اما مادر فکر نمیکند رفتن پیش کودک ضروری باشد. برای آرام کردن کودک یک اسباببازی در اختیارش میگذارد. و مادر فقط زمانی به داد فرزندش میرسد که او با هیچ چیز آرام نمیگیرد جز حضور مادر. شما هم اگر میخواهید خداوند را بشناسید باید همانند کودکی مصر و با اشتیاق باشید. آنقدر از او بخواهید تا به دادتان برسد و جوابتان را بدهد.
شری شری پراماهانسا یوگاناندا،"چگونه با خداوند صحبت کنید"
26فروردین نیایش
شما نمیتوانید راحت بنشینید و منتظر باشید که موفقیت در دامنتان بیفتد. به مجردی که راهتان و ارادهتان آهنین شد،باید تلاش بیامان پیشه کنید. در این جا است که میبینید به هر آنچه برای موفقیت نیاز دارید چون باران بر سر شما فرو میریزد. و همه چیز شما را در جهت مسیر درست حرکت میدهد و به پیش میراند. توسط خداوند به دعاهایتان پاسخ داده میشود.
شری شری پراماهانسا یوگاناندا،"جستجوی ابدی انسان"
27فروردین نیایش
در محراب خلوت خود زانو به زمین دعا میکردم. به چیزی فکر میکردم که داشت وارد زندگیام میشد. بیم تمام وجودم را فرا گرفته بود. میدانستم خواست خداوند نیست که از این تجربه نجات پیدا کنم. این چیز هر آنچه بود حتی در حال دعا کردن هم به سمت من در حرکت بود. ناگهان خداوند دعایی برایم دیکته کرد،و من به سرعت گفتم :"الهی شرایط زندگیام را تغییر نده، بلکه خودم را متحول بگردان."
شری جیاناماتا،"زندگی و نامههای یک قدیس"
28فروردین نیایش
اگر میخواهید پاسخ خداوند را بشنوید باید بسیار محکم و استوار باشید. نیایش در بیایمانی به چه درد میخورد. اگر مصمم بگویید:"خداوند با من لب به سخن گشود."؛اگر بدون توجه به این که سالها است خداوند پاسخ شما را نداده است،ایمانتان نسبت به او تغییر نکند؛اگر همچنان به او ایمان داشته باشید،سرانجام روزی پاسخ خود را خواهید گرفت.
شری شری پراماهانسا یوگاناندا،"چگونه میتوانید با خداوند صحبت کنید"
29فروردین نیایش
اگر فقط یک بار سکوت خداوند را بشکنید، با شما غالباً به گفتگو خواهد پرداخت. البته ایجاد این ارتباط در ابتدا بسیار دشوار است. آشنا شدن با ذات الهی کار آسانی نیست،زیرا خداوند میخواهد خاطر جمع شود که آیا شما واقعاً مشتاق شناختن او هستید. خداوند با آزمایشهای الهی میخواهد ببیند که آیا مرید او خواهان خود او است یا چیز دیگر میخواهد. تا زمانی که شما خداوند را متقاعد نکنید که هیچ آرزوئی در قلب شما نیست جز وصل به او،با شما زبان به سخن نخواهد گشود. به راستی چرا خداوند باید خودش را برای شما آشکار کند در حالی که قلب شما مالامال از اشتیاقتان فقط برای دریافت هدایای اوست نه خود او؟
شری شری پراماهانسا یوگاناندا،"چگونه میتوانید با خداوند صحبت کنید"
30فروردین نیایش
بهترین راه دعا کردن این است:"الهی با آگاهی از ذات خود شادی را در وجودم جاری کن. الهی از همهی آرزوهای دنیایی رهایم کن،و مهمتر این که سرورت را که جاودانیتر از شادمانی و غم تجربههای زندگی است به من ارزانی دار."
شری شری پراماهانسا یوگاناندا،"جستجوی ابدی انسان"
31فروردین نیایش
پاسخ همهی سؤالات شما این است که به خداوند روی آورید و هشیاری خود را با درک کمال او سرشار کنید، بگذارید ضعف شما در اندیشهی احترام برانگیز قدرت او ناپدید شود. از آنجا که خداوند نیازهای شما را قبل از آن که شما بگویید میداند،و پیش از آن که شما چیزی از او بخواهید آمادهی برآورده کردن نیازهای شما است،پس ضرورتی ندارد مسائلتان را برای او توضیح دهید. زمانی که به مراقبه مینشینید جز اندیشهی فراگیر حضور او که همه چیز را تحتالشعاع قرار میدهد،از همه چیز روی برگردانید. به این طریق شما پذیرا میشوید و شفا در بدن،ذهن و روح شما جاری خواهد شد.
شری جیاناماتا،"زندگی و نامههای یک قدیس"
اگر میخواهید اجاقگاز را پاک کنید
پاک کردن اجاقگاز کمی زحمت و دقت میخواهد ولی حداقل ماهی یک بار لازم است حالا شما اگر میخواهید اجاقگاز خودتان را پاک و تمیز کنید کافی است بعد از اتمام پخت و پزهایتان،موقع خواب تمام سطح آن را با آمونیاک مرطوب کنید و بگذارید تا فردا صبح به همان حال باقی بماند. صبح با پارچه آغشته به نمک و آمونیاک آن را پاک کنید. تمیز و شفاف خواهد شد.
سوزش چشم و پیاز
مشکل آب ریزش چشم هنگام پوست کندن و یا خورد کردن پیاز برای مصارف مختلف غذایی برای همه هست و البته برای خانمهای خانهدار که خود غذا میپزند بیشتر است. یکی از راههای جلوگیری از آب ریزش(گریه بیاختیار!) و سوزش چشم آماده کردن پیاز این است که شیرآب سرد را کم باز کنید و پیازها را زیر آن خرد کنید.
پتوها را چگونه میشویند؟
البته شستن پتو به خاطر بزرگی سطح و سنگینی وزن آن سخت است اما اگر شما خواستید پتوهایتان (مخصوصا پتوهای یک نفره) را خودتان بشویید به این ترتیب رفتار کنید. اول خاک پتوها را به وسیله جاروبرقی کلاملا بگیرید و بعد در ظرفی که پتو در آنجا میگیرد محلول آب نیم گرم و پودرصابون و رختشویی و چند قطره آمونیاک(حداکثر 10قطره) که فراهم کردهاید بریزید و پتو را در آن بشویید سپس چندبار با آب نیم گرم عادی آبکشی کنید و آویزان کنید.
«دبه»های پلاستیکی مطمئن نیستند
امروزه پلاستیک در همه شئون و امور زندگی بشر رخنه کرده و آشپزخانه خانمهای خانهدار را نیز این رخنه و رسوخ بینصیب نگذاشته است اما خانمهای محترم خانهدار توجه داشته باشند که اگر از ظروف و «دبه»های پلاستیکی استفاده میکنند برای مدت طولانی مایعات مخصوصا مایعات ترش را در آنها نگه ندارند. برای اینگونه مایعات بطریهای شیشهای مناسبترین ظروف هستند.
کندن«تکمه» دوخته شده
تکمه(یا دکمه!)ای را محکم به لباس دوختهاید و حالا به علت اشتباه یا به خاطر تغییر و تعویض آن میخواهید تکمه دوخته شده را دوباره از لباس جدا کنید اما،میدانید که این کار را چگونه انجام دهید که پارچه شما سوراخ نشود و یا پاره نشود؟ دندانههای یک چنگال تمیز را زیر تکمه دوخته شده قرار دهید و با کمک یک قیچی نازک تیغه(نوک باریک) نخ تکمه را قیچی کنید. به این ترتیب به پارچه یا لباس شما آسیبی نخواهد رسید.
با تفاله چای بطریها را پاک کنید
برای پاک کردن تنگهای آبخوری یا هر نوع بطریهای دهانه تنگ کمی تفاله چای یا سبوس جو را در کمی سرکه خیس کنید و مخلوط به دست آمده را با قاشق چایخوری داخل تنگ آبخوری یا سایر بطریهایی که باید پاک شوند بریزید و مدتی تکان بدهید سپس آنها را از آب پر و خالی کنید و این کار را تا پاک شدن کامل بطریها تکرار کنید.
قالیها را با روزنامه پاک کنید
اگر رنگ قالی شما کدر شده است و وقت یا بودجه قالیشوئی را ندارید. از روزنامههای باطله برای شستشوی قالیها استفاده کنید هم آسان است و هم مقرون به صرفه است به نسبت قطع و اندازه قالی خود چند روزنامه را در آب خیس کنید. بعد آب آنها را بگیرید و روی قالی ریز ریز کنید. حالا با جارودستی «زبر» یک بار از بالا به پایین و یک بار از پایین به بالا،قالی را جارو کنید و در آخر سطح قالی را پارچه تمیز بکشید(از روزنامههای قدیمی استفاده کنید بهتر است.)
رفع کلافگی گرما
یک تکه یخ کوچک به خوبی میتواند شما را از کلافه شدن از گرما نجات دهد. وقتی هوا گرم است یا حس میکنید که دارید کلافه میشوید،یک تکه یخ بردارید و با آن مچ دستهایتان را ماساژ دهید. اینکار سبب میشود که حرارت اضافی بدن شما کاسته شود و به تدریج حالت کلافگی شما بهبود یابد.
رفع بوی سیردهان
بعضی اوقات امکان دارد که غذای سیردار مخصوصا سیرماست بخورید. اما با همه فوائد و منافعی که دارد بوی بدی دارد که دیگران را متنفر میکند. اگر سیر خوردید،برای از بین بردن بوی آن چند قطره آب اکسیژنه را در یک لیوان آب بریزید و با آن یکی دو بار قرقره کنید.
پاک کردن جواهرات
البته این روشی است که در اکثر جواهرفروشیها برای پاک کردن جواهرات،مخصوصا برلیان و زمرد و یاقوت مورد استفاده قرار میگیرد. برای پاک کردن برلیان و زمرد و یاقوت،سنگهای قیمتی را مدت چند دقیقه در الکل 90درجه قرار دهید و بعد با پارچهای لطیف یا با سشواردستی،خشکشان کنید.
رفع زردی تنگهای بلور
اگر هنوز در منزل خودتان تنگهای بلوری کار قدیم دارید،برای پاک کردن زردیهای درون آنها یک استکان سرکه را با یک قاشق غذاخوری شن نرم در تنگ بریزید و مقداری پوست تخممرغ خرد شده در آن اضافه کنید و بگذارید مدتی بماند. پس از چندبار تکان دادن تنگ را خالی کنید و آبکشی کنید.
رفع بوی بد غذای سوخته
انتشار بوی غذای سوخته در منزل،بخصوص میهمان نیز داشته باشید. خیلی زننده و ناگوار است. برای برطرف کردن بوی سوختگی غذا و یا سرخکردنیها از هوای اتاقها،کافی است چند قطعه پوست لیموترش بسوزانید تا اتاقها خوشبو شوند. برای این منظور همیشه لازم است مقداری پوست لیموترش تازه یا خشک شده داشته باشید.
مایونز درست کنید
زردههای تخممرغ را خوب به وسیله همزن،بزنید و یک قاشق سرکه گرم به آن اضافه کنید و در ضمن زدن آن،روغنزیتون را قطره قطره به آن اضافه کنید و هر چند دقیقه یک بار،چند قطره آب لیمو نیز به مخلوط خود اضافه کنید. با اجرای این دستور هیچ وقت مایونز شما رقیق یا ناصاف نخواهد شد.
چاره آفتابزدگی صورت
اگر روز تعطیل را در هوای آزاد و آفتابی گذراندهاید و بر اثر ماندن زیاد در آفتاب پوست صورتتان به سوزش افتاده است چاره سوزش آن آسان است. یکدانه گوجهفرنگی را پوست بکنید،له کنید و بعد به همه صورت خود مخصوصا گونهها بمالید و 10-15دقیقه بعد صورتتان را بشویید.
چاره پرش روغن
وقتی شما مشغول سرخکردن ماهی یا سیبزمینی یا هر چیز دیگری هستید،ذرات روغن از ماهیتابه به سرو روی شما میپرد و ضمن اینکه سر و صورت شما را میسوزاند لباسهای شما را نیز روغنی میکند. چاره این کار آن است که قبل از شروع به سرخکردن یا مقداری نمک در روغن داغ بریزید تا ذرات آن بیرون نپرد.
علاج شکنندگی ناخن
خانمهای بسیاری هستند که از شکنندگی ناخنهای خود،حتی آنها که خیلی کوتاه هستند در عذابند و البته گناه آن را هم به گردن کمبود ویتامین و کمبود کلسیم میگذارند اما اگر شما هم دارای ناخنهای خیلی حساس و شکننده هستید در هفته دو بار به روی آنها (ید سفید) بمالید. ناخنهای شما محکم خواهند شد.
اعتراض دانشجو : بایكوت
شماره دانشجویی : مدرك جرم
اعتراض برای كیفیت غذا : می خواهم زنده بمانم
روز پرداخت وام دانشجو : روز فرشته
دانشجوی اخراجی : مردی كه به زانو در آمد
دانشجوی مشروطی : مردی كه موش شد
آینده تحصیل كرده : دست فروش
كلاس های ساعت 12-2: خواب وبیدار
رئیس دانشگاه : مرد نامرد
تصویب شهریه برای دانشجویان : تاراج
استاد راهنما : گمشده
به دنبال سرویس : دونده
آشپزهای سلف سرویس : هفت سامورائی
ازدواج دانشجوئی : عروسی خوبان
دانشجویی كه تغییر رشته داده : بازنده
بوفه دانشگاه : غارتگران
سرویس دانشگاه : اتوبوسی بسوی مرگ
امید به بهبود اوضاع : توهم
غذای امروز : سلف self
گردهمایی استادان : دسیسه
كتابخانه دانشگاه : خانه عنكبوتان
پاس كردن یك درس: یكبار برای همیشه
ژتون فروشی : آژانس شیشه ای
علت نیافتن بعضی از دانشجویان : رابطه پنهان
رئیس دانشكده : سناتور
التماس برای نمره : اشك كوسه
امور دانشجویان : سایه شوگان
سوار شدن به اتوبوس : یورش
نماینده كلاس : بهترین فرد بد
ترم آخر : بوی خوش زندگی
پایان نامه : زندگی دیگر هیچ
سالهای پیش از دانشگاه : آن روزهای خوش
دانشجوی تازه وارد : هالوی خوش شانس
ثبت نام ترم جدید : ده فرمان
دانشجویان ساكن خوابگاه : جنگجویان كوهستان
خوابگاه شهرك : اینجا آخر دنیاست
دانشجوی پزشكی : به خاطر یك مشت دلار
دانشجوی اد بیات : نان و شعر
وام تحصیلی : جهیزیه رباب
خوابگاه دا نشگاه : خانه كوچك
خانواده دانشجویان : بینوایان
دانشگاه آزاد : جیب برها به بهشت نمی روند
دانشجوی مدل رپی : الو، الو، من جوجوام
دانشجوی فوق لیسانس : قهرمان قهرمانان
انتخاب درس افتاده : زخم كهنه
استاد دانشگاه : یك گروه خشن
اولین امتحان : اولین خون
شب امتحان : امشب اشكی میریزد
مراقبین امتحان : سایه عقاب
شاگرد اول كلاس : مردی كه زیاد می دانست
تقلب : عملیات سری
تدریس در دانشگاه : تجارت
روز دریافت كارنامه : روز واقعه
تعطیلات بین ترمی : روزهای خوب زندگی
دانشجوی فارغ التحصیل : دیوانه از قفس پرید
مسئول خوابگاه : كاراگاه گجت
انصراف دادن : فرار بسوی خوشبختی
ادامه تحصیل تا دكترا : دیدار در استانبول
وعده رئیس دانشگاه : بلوف
تصویه حساب : خط پایان
شیرینی گرفتن از فارغ تحصیلی : ضربه آخر
عمر دانشجو : بر باد رفته
مقدمۀ کوتاه
اگر بنا باشد در همه حال از ادب استفاده کنیم،حتی در هوای ابری و بارانی،بدون تردید لبهای زیادی را پر خنده خواهیم دید. در این حالت کسانی هم که همیشه سر جنگ و دعوا دارند،آرام و مهربان میشوند.
یک(متشکرم) یک(خواهش میکنم) یک(ببخشید)،خیلی بیشتر از یک جلیقهی ضدگلوله به درد میخورد. بیشتر اوقات خشنونت با یک جمله نسنجیده یا نامربوط مثل «اووو چه خبرته؟» یا «اووووه... جلو پاتو نگاه کن!» شروع میشود و بعد رگباری از کلمات درشت و خشن آغاز به باریدن میکند. مشتها گره میشوند و مسئله بیخ پیدا میکند و سرانجام ممکن است کار به کلانتری یا درمانگاه بکشد. بنابراین،جوانکهای نازنین و بیتجربهی من! دختر و پسرهای پاک و بیگناهم! برایتان فرصت یادگیری کم بوده است و من چون صمیمانه دوستتان دارم،میخواهم ادب بیشتری را به شما بیاموزم.
«ژان لوئی فورنیه»
آداب زندگی
متشکرم(مرسی) متشکرم یکی از اولین کلماتی است که در کودکی یاد میگیریم. مشکل این است که در بچگی همیشه باید از همه تشکر کرد. باید مدام بگویید: متشکرم،ممنونم،مرسی خانم،مرسی آقا. بله. باید از همه تشکر کرد تا این که بالاخره یک روز از این که باید از تمام کرهزمین و موجوداتش تشکر کنید خسته و بیزار میشوید. آن وقت است که به جای تشکر خواهید گفت:«اَه» به این میگویند رسیدن به دوران بلوغ! شاید هم فکر میکنید در بچگی آنقدر تشکر کردهاید که حالا در دوران بلوغ سهمیهی تشکرتان تمام شده. برای همین است که دیگر زیاد تشکر نمیکنید یا این که برای گفتن «متشکرم» وقت کم میآورید؛یا شاید عجله دارید و درس و کار و زندگی دیگر حوصلهای برایتان باقی نگذاشته. بهرحال بعد از دوران بلوغ دیگر کمتر تشکر میکنید؛در حالی که برای ادای کلمهی «متشکرم» فقط به یک ثانیه وقت احتیاج دارید. یعنی همان اندازه که «اَه» گفتن وقت میگیرد. تشکر کردن علامت این است که کسی برای شما کاری انجام داده و آن کار در شما اثر خوبی به جا گذاشته است. برای همین باید از نانوا که نان میدهد تشکر کرد. لبنیاتی که بقیه پول را پس میدهد تشکر کرد. رانندهی تاکسی که زیاد و اضافه نمیگیرد تشکر کرد. و از... باید از افرادی که جایشان را در اتوبوس به شما میدهند تشکر کرد یا آنهایی که در را برایتان باز میکنند یا به شما کمک میکنند و یا... حالا روزگاری است که ادای این کلمه شما را محبوب خاص و عام میکند.
آداب تشکر تشکر کردن هم مانند سایر کارها آدابی دارد.
چگونه باید به یک خارجی بگویید: متشکرم.
به یک عرب= شکراً، به یک آلمانی= دانکهشون، به یک ایتالیایی= گراتزی، به یک فرانسوی= مرسی،
به یک انگلیسی= تنکیو، به یک ترک= چُخ ممنون، به یک ناشنوا= کافی است فقط سرتان را خم کنید!
لطفا کلمۀ «لطفا» را به شخصی میگویند که تقاضایی از او کرده باشند،مثلا ساعت را بپرسند،نشانی بگیرند، کبریت بخواهند. ولی اشکال اینجا است که همیشه بعد از لطفا،باید کلمۀ «متشکرم» را هم به کار برد. (که جمعا میشود دو ثانیه!). البته این در صورتی است که شخص مقابل تقاضایتان را انجام دهد وگرنه شاید مجبور شوید بدوبیراهی هم نثارش کنید.
آداب پرسیدن ساعت برای این که جلوی مردم مؤدب جلوه کنیم،باید یاد بگیریم چطور سؤال کنیم.
مثلا چطور از یک خارجی وقت را بپرسیم.
مستر(یا میسیز)خارجی ساعت چند است؟،مستر(یا میسیز)خارجی ممکن است بگویید ساعت چند است؟
لطفا ساعت را به من بگویید. Please,Whate time is it?
البته فراموش نکنید که در موقع پرسیدن وقت نباید ملیت طرف را به رخش بکشید. مثلا نگویید آقای فرانسوی ساعت چند است؟ بهترین انتخاب این است که بگویید: ممکن است لطفا بگویید ساعت چند است؟ یا میشه لطفا بگین ساعت چنده؟
توجه: اگر به زبان مادری خویش جواب شما را داد،مسخرهاش نکنید!
خواهش میکنم «خواهش میکنم» را زمانی به کار میبرند که طرف بخواهد جواب تشکر شما را بدهد. در این صورت میگویید خواهش میکنم،این که کاری نبود.(در حالی که کاری بوده کارستان). البته وقتی شما غریقی را که تصمیم به خودکشی داشته نجات میدهید (تازه بعد هم میفهمید که سینه پهلو کرده) دیگر نباید بگویید «این که کاری نبود.» مخصوصا نباید بگویید:«در خدمتم.» زیرا ممکن است او به امید جواب شما دوباره دست به خودکشی بزند و خود را غرق کند. به هر حال در جواب کسی که از شما تشکر میکند همیشه باید بگویید«خواهش میکنم».
معذرت میخواهم معذرت را وقتی میخواهند که به طرف مقابل از نظر جسمی و روحی آزار رسانده باشند.
چه زمان باید معذرتخواهی کرد؟ وقتی از کنار کسی رد میشوید و برای لحظهای جلوی نور آفتاب را میگیرید و او را در سایه قرار میدهید.
وقتی پای کسی را لگد میکنید. وقتی کسی را «هُل» میدهید. وقتی اشتباها کسی را به قتل میرسانید!
توجه: سربازی که در جنگ دشمن را بکشد،نباید از خانوادهی او معذرتخواهی کند؛بلکه اگر تیرش به خطا رفت باید از فرماندهاش عذر بخواهد.
ممکن است مرا ببخشید؟ وقتی طلب بخشش میکنند که به طرف مقابل آزار و صدمه رسانده باشند. در این صورت میگویند:«مرا ببخشید»
اگر میخواهید شیکتر به نظر بیایید بگویید:«ممکن است مرا ببخشید؟» از این هم شیکتر؟ «از شما خواهش میکنم مرا ببخشید» (باید هم خواهش کنید زیرا معلوم نیست او شما را ببخشد یا نبخشد!)
وقتی کسی را با اتومبیل زیر میگیرید حتما باید بگویید:«خواهش میکنم مرا ببخشید که شما را زیر گرفتم» نه این که فقط بگویید:«وای ببخشید» و اگر هنوز زنده باشد باید در جواب شما بگوید:«آه خواهش میکنم. مهم نیست. اختیار دارید.»
سلام کردن به دیگران
سلام! سابقا در روستاها،همه به یکدیگر سلام میکردند ولی حالا جمعیت کرهی زمین آنقدر زیاد شده که دیگر وقتی باقی نمیماند تا به همهی مردم سلام کنیم. مردم از سلام کردن ما خوششان میآید و چون این کار هیچ خرجی برنمیدارد،بهتر است از سلام کردن دریغ نکنید.
چگونه باید سلام کرد؟ خیلی آسان است،بگویید سلام.
میان جوانان و دوستان صمیمی؛«بهبه سلام».(یا اسم او را میبرید یا نمیبرید.) به یک خانم؛«سلام خانم». (بدون اینکه نامش را ببرید.) به یک آقا؛«سلام آقا». (بدون اینکه نامش را ببرید.) به یک اسب؛«سلام آقا اسبه». اگر ماده است؛«سلام مادیان خانم». اگر از نر و ماده بودنش بیاطلاعید،یک بار به عقب اسب توجه کنید. بعد روبروی او بیایید و طبق دستور داده شده سلام کنید. در موارد کاری و یا معاملات تجاری حتما نام فامیل طرف را بر زبان بیاورید. «سلام آقای محمدی» البته فقط به «آقای محمدی» بگویید آقای محمدی.
به یک خانم و آقا؛«سلام خانم. سلام آقا» به یک دختر ترشیده؛«سلام خانم» هرگز نگویید:«سلام دخترخانم». (بگذارید خیال کند که اگر میخواست میتوانست شوهر کند.»
مجبور نیستید به اینها سلام کنید؛به آشنایی که در حال زدن صندوق بانک است. به فردی که در حال خودکشی است(اول باید او را نجات دهید بعد سلام کنید!)
آداب دست دادن با این افراد شما دستتان را پیش نبرید. بگذارید اگر او مایل بود دست دراز کند.
1- به یک خانم. 2- به شخص مسنتر از خودتان. 3- به یک شخصیت مهم. 4- به کسی که به شما معرفی میشود.
توجه: به فقیری که دستش را پیش آورده،نباید دست بدهید. بلکه سکهای را در کف دستش بگذارید.
آیا برای دست دادن باید از دستکشها را از دست بیرون آورد؟ بله.
شخصی که میخواهد با شما دست بدهد،مایل است دست شما را بفشارد نه دستکش را.
توجه: فقط یک بوکسور میتواند در موقع سلام با حریف دستکشهایش را از دستها در نیاورد.
از قدیم گفتهاند:«سلام ناخدا با ناخدا،توپ است در دری»
بوسیدن معمولا افرادی را که دوست داریم میبوسیم. البته همیشه استثناهایی هم وجود دارد. فقط دو طرف گونه را ببوسید! آن هم بوسهی هوایی.
دستبوسی برای ادای احترام بیشتر میتوان دست طرف را بوسید. دست استاد،پدر،مادر... ولی مواظب باشید برای این کار قوانینی هم وجود دارد. دست آشپزها را نبوسید. خصوصا اگر ماهی پاک کرده باشند و یا سیر و پیاز رنده کرده باشند.
توجه:«اگر سرما خوردهاید و از بینیتان آب میچکد دست هیچکس را نبوسید!»
خداحافظی یا به امید دیدار به امید دیدار را فقط به کسانی میگویند که امید دارند او را دوباره ببینند. ولی به مکانیک اتومبیل که اتفاقا تعمیرکار بدی هم هست و لوازم دست دوم را به جای نو قالب میکند،فقط میگویند خداحافظ و امید دارند که دیگر او را نبینند.
توجه: هرگز نباید به مأمورمالیات گفت:«به امید دیدار»
میتوان جملهی «موفق باشید» را نیز به جای خداحافظی به کار برد. آن هم فقط در مورد کسانی که اطمینان زیاد به دیدار دوبارهی آنها نداریم؛مثل کسانی که به کرهی ماه میروند و یا محکومین به اعدام...
معرفی به اشخاص
آداب معرفی هرگز نباید دو نفری را که با هم آشنا نیستند برای مدت طولانی در کنار یکدیگر تنها گذاشت. باید از قبل آنها را به هم معرفی کرد. یادمان باشد که همیشه فرد پاییندست را (چه از نظر سنی،چه شغلی و...) به فرد بالادست معرفی میکنند. منظور از بالادستها این افراد هستند؛خانمها(در مقابل آقایان) مسنها(در مقابل جوانان) رؤسای حکومتی(در مقابل بقیۀ افراد)
حتی اگر پدرتان نیز بسیار قابل معرفی باشد،هرگز اول او را به یک دوست جوان معرفی نکنید بلکه دوست را به پدرتان معرفی کنید.
«بابا،دوستم فلانی را معرفی میکنم.» نه اینکه «آقای فلانی! پدرم را به شما معرفی میکنم.» اما اگر بر فرض فلانی سیاهپوست است و پدرتان نیز به تبعیض نژادی معتقد است،از قبل پدرتان را از رنگ پوست او باخبر کنید. اگر هم بعد پدرتان خواست که دوستتان را عوض کنید،پدرتان را عوض کنید. اگر دوستتان کشفی کرده بد نیست کشف او را نیز یادآوری کنید. «آقای فلانی را که کاشف قند شور است به شما معرفی میکنم.»
توجه: اگر آقای فلانی هیچ کشفی نکرده نباید بگویید:«آقای فلانی را که هیچ کشفی نکرده به شما معرفی میکنم.» برای معرفی بینوایی که نام فامیل عجیب و بسیار مشکلی دارد کافی است او را با نام کوچکش معرفی کنید.
حرمت به دیگران
حرمت حرمت به افراد،حرمت به تفاوتها و طرز تفکر و منش متفاوت آنها است. تصور کنید اگر بنا بود تمام مردم کرهی زمین مانند هم بودند،دنیا چهقدر خسته کننده میشد.
آیا باید حرمت همگان را حفظ کرد؟ بله،باید حرمت تمام انسانها را حفظ کرد. زیرا بالاخره افرادی هم وجود دارند که ما باید خودمان را مجبور کنیم به آنها احترام بگذاریم مثل: آنها که مرتبا بوق میزنند. آنها که لولهی اگزوز موتورسیکلتشان را دستکاری میکنند تا صدای گوشخراشی بدهد. آنها که... آنها که... و سرانجام آنهایی که حرمت هیچکس و هیچچیز را نگه نمیدارند.
حرمت به خارجیان فراموش نکنیم به محض اینکه به آن طرف مرز قدم بگذاریم،ما هم غریبه و خارجی میشویم. خارجیها میتوانند سیاهپوست،زردپوست،سرخپوست باشند(ولی البته هرگز آبیپوست نمیشوند.) شاید این رنگها هستند که بیشتر سفیدپوستان را جری میسازند. حرمت آداب و رسوم خارجیها را حفظ کنیم. با یک سیاهپوست دربارهی بردههای سیاهپوست صحبت نکنیم و یک آلمانی را از اعقاب هیتلر نخوانیم.
وقتی یک موجود فضایی را که از کرهمریخ آمده،دیدید،به او نخندید. یک چینی را که سگ و گربه میخورد مسخره نکنید مگر اینکه سگ و گربۀ شما را خورده باشد.
توجه: هرگز به یک خارجی نگویید«اجنبی».
حرمت به افراد مستمند افراد مستمند مناعت خود را دارند. آنها فقر خود را پنهان میکنند. شما هم باید طوری رفتار کنید که انگار فقرشان را نمیبینید.(البته وقتی سائلی را دیدید که از شما درخواست کمک میکند، خودتان را به آن راه نزنید.)
چطور باید به مستمندان نشان دهید که فقرشان را نمیبینید؟ از او پول قرض بخواهید!
توجه: هرگز به احمقها نگویید احمق بینوا. حتی اگر آن احمق بینوا باشد.
حرمت به ثروتمندان پولدارها زندگی جالب و راحتی ندارند. مغز آنها دیگر به چیزهای ساده و بامزه و شاد نمیاندیشد. آنها دیگر نمیدانند برای تفریح بیشتر چه کنند. آنها دیگر بلد نیستند وقتگذرانی کنند چون وقت برایشان طلا است.
آیا فکر میکنند چون ثروتمند هستند خوشبختاند و نخواهند مُرد؟ پس بدبخت خوشبختها...!
حرمت به خانمها خانمها بسیار قابل حرمت هستند به همین دلیل: آقا باید در را برای خانم باز کند و بگذارد که او اول وارد شود و همچنین باید کمی زودتر سرقرار حاضر شود. آقا نباید یک متر جلوتر از خانم حرکت کند(نیممتر اشکالی ندارد!) آقا باید موقع رساندن خانم به منزل آنقدر بایستد تا خانم وارد منزل شود. پسرها نباید دخترها را مسخره کنند حتی اگر زیبا نباشند. آیا پسرها مطمئن هستند که خودشان خوشقیافه هستند؟ نباید فراموش کرد که دخترانی هستند که خیلی زیبا نیستند ولی میتوان در کنار آنها خوشبخت بود و از همه مهمتر ممکن است کمحرف باشند که این خود بزرگترین نعمت است.
حرمت به چاقها اگر چاقها چاق هستند،تقصیری ندارند. اغلب به اندازهی یک فرد عادی غذا میخورند. در حقیقت کافی است به سیبزمینی چشم در چشم نگاه کنند و چاق شوند. چاقها زندگی مشکلی دارند. همه به آنها نگاه میکنند. آنها را مسخره میکنند. وقتی از پلهها بالا میروند نفسشان بند میآید. هرگز نمیتوانند شیکپوش شوند. از همه مهمتر هرگز نمیتوانند با یک فرد عادی در وزن معمولی الاکلنگ بازی کنند زیرا همیشه الاکلنگ طرف چاقها پایین است و روی زمین میماند. باید چاقها را دوست داشت،زیرا چاقها دلشان هم چاق و بزرگ است.
توجه: در درون هر انسان چاق،یک انسان لاغر فریاد میزند:«بگذار من از این زندان خلاص شوم.»
حرمت به معلم اگر استادتان شما را دوست ندارد،به این معنی است که دیگر شغلش را دوست ندارد. بهتر است با او مدارا کنید. توجه داشته باشید که اگر معلم نبود،شما چهقدر احمق از دنیا میرفتید.
1- زندگی معلم را خراب نکنید.2- وقتی او حرف میزند،شما حرف نزنید.3- نگویید فهمیدم.(چون حقیقت ندارد.)4- مدام به ساعتتان نگاه نکنید.5- فکر نکنید این او است که بد درس میدهد.6- شاید این شما باشید که بد میفهمید.7- فکر نکنید که از جریمه کردن شما لذت میبرد.8- لاستیک اتومبیلش را پنچر نکنید.9- اگر در درسی نمرهی تک گرفتید،پدرتان را نفرستید تا با او زورآزمایی کند!
حرمت به پیرها در هر دوره از زمان،به مغزمان فرو میکنند که جوانهای این دوره بد تربیت شدهاند. دورهی قدیم جوانها بهتر بودند و همیشه این حرف را پیرها میزنند. جوانها صندلیشان را به پیرها نمیدهند. پیرها هم همینطور. صبر داشته باشید. بالاخره یک روز پیرها میروند و شما جوانها پیر میشوید و میتوانید روی صندلی آنها بنشینید. هرگز پیرها را نزنید. آنها شکننده هستند و مانند یک لیوان نازک خیلی زود میشکنند. با آنها قبل از سفر ابدیشان مهربان باشید. بگذارید از کرهی زمین خاطرهی خوبی با خود ببرند. این باعث میشود ابدیتشان را با آرامش و حوصله سپری کنند. هر بار که سالخوردهای را میبینید، کودک و نوجوانی را به خاطر بیاورید که دورانی طولانی از جوانیاش گذشته است.
توجه: فراموش نکنید که میان پیر و جوان فقط چند سال سن قرار گرفته است.
حرمت به پلیس دو نوع پلیس وجود ندارد؟ پلیسی که پس از دزدی یک موتورسیکلت از دستش فرار میکنیم و پلیسی که پس از دزدیده شدن موتورسیکلتمان به او مراجعه میکنیم،هر دو یک نفر هستند. پلیسها هم رحم و عطوفت دارند. هر بار که اطلاعاتی از پلیس میخواهید باید بگویید.:«سلام سرکار»،«لطفا سرکار»،«متشکرم سرکار»،«خداحافظ سرکار» و هر بار که از کلانتری خارج میشوید،هرگز نگویید به امید دیدار. باید بگویید: بدرود. خداحافظ.
حرمت به مرده چون فرد از دست رفته دیگر وجود ندارد که از خودش دفاع کند،باید او را در آرامش و صلح ابدیاش باقی گذاشت. حتی اگر بدی هم کرده باشد هرگز نباید با او تسویه حساب کرد. فراموش نکنید که فرق میان مرده و زنده،یک میزانالحراره،با 37درجه سانتیگراد است.
توجه مخصوص: در هر شرایطی قویتر باید از ضعیفتر حمایت کند. مثل: پلنگ از گربه،عقاب از گنجشک،گنجشک از پشه،کامیون از سواری،افسر از سرباز،تمساح از سوسمار،گرگ از گوسفند،شکارچی از خرگوش،خرگوش از موش. ادامه دارد...
حرمت به اشیا
حرمت به اشیا خراب نکنید. پاره نکنید. خرابکاری نکنید. ویران نکنید. به خاطر لذت شخصیتان،کثیف نکنید. به مبل و صندلی و... لگد نزنید. آن بیچارهها هیچ آسیبی به شما نرساندهاند. از لباسهایتان به خوبی نگاهداری کنید حتی اگر پول آنها را پدرتان داده است. گوشی تلفن عمومی را نکشید. در مواقع اضطراری تلفن میتواند کمک بزرگی باشد. شکستن علامت زورمندی نیست،بلکه برعکس علامت ضعف است.
حرمت به دیوار اگر میل بیاندازهای به نوشتن روی دیوار دارید،اول سعی کنید جلوی خودتان را بگیرید. اگر موفق نشدید و این هوس همچنان باقی بود،روی دیوارهای خانههای کهنه و خراب چیز بنویسید. شاید به این ترتیب کسی برای آبادانی آنها آستینها را بالا بزند. ولی بهرحال یادتا باشد که: دیوارها هم حافظه دارند. سعی کنید خاطره خوبی برایشان باقی بگذارید.
حرمت به طبیعت
کرهی زمین کرهی زمین را باید به همان اندازه تمیز نگاه داریم که زمانی بر آن پا گذاشتیم. باید به کسانی که بعد از ما و از پشت سر میآیند نیز فکر کنیم. زندگی ادامه دارد... بعد از ما که قرار نیست دوباره طوفان نوح به وجود بیاید.
برای ادب بیشتر،این کارها را در برنامه روزانهتان بگنجانید: وقتی خورشید طلوع میکند به آن سلام کنید. بر زمین تف نیندازید. به شاخههای درختان که خم شدهاند جواب سلام بدهید. گلها را از ریشه نکنید چون دیگر سبز نخواهند شد. کیسه و بطری پلاستیکی را در مزارع و پارکها روی زمین نیندازید. آشغالها را در رودخانه و دریا نریزید چون ماهیها نمیتوانند آنها را هضم کنند. ته سیگار در جنگل نیندازید تا سال بعد دوباره بتوانید جنگل را ببینید و بالاخره برای آسمان پرستاره کف بزنید.
توجه: همیشه وقت غروب به خورشید شببخیر بگوییم و فراموش نکنیم که به او بگوییم به امید دیدار.
اگر طبیعت را خراب کردهایم اگر به طبیعت صدمه زدهایم باید از آن معذرت بخواهیم و طبیعت نیز باید در جواب به ما بگوید:«خواهش میکنم.»
آسفالت کارانی که خیابان را با مته سوراخ میکنند،باید از زمین معذرت بخواهند و برایش گل بفرستند. تصور کنید یک روز زمین دلش بخواهد که انتقام بگیرد و به انسانها بگوید:«قرنهاست که دارم شما را تغذیه میکنم. حالا که با من اینطور رفتار میکنید،من هم دیگر برای شما سبز نخواهم شد.»
توجه: اگر یک روز زمین از دادن گندم و ریحان به ما خودداری کند،از این پس کبابمان را با چه بخوریم؟
حرمت به حیوانات
به هیچکس نگوییم تولهسگ فقط حرمت حیوانات بزرگ و ترسناک را نباید حفظ کرد. قبل از اینکه یک حشرهی کوچک را له کنید در نظر آورید که اگر او هزاربار بزرگتر شود آنوقت شما چهقدر خواهید ترسید.
به قناری که چهچه میزند چه بگوییم:«بهبه چه صدایی!» به سگی که پارس میکند چه بگوییم: «چخه! خفهشو» ولی به او آزار نرسانیم. او را با سنگ نزنیم. سگ پیر شده را نیز به حال خود رها نکنیم. به او برسیم. هرگز بچه را با سگ تنها در خانه نگذاریم. بر سر سگی که بچه را خورده،داد نکشیم. به هیچکس نگوییم تولهسگ!
توجه: سگ مخصوص نابینایان بر سگ مخصوص ناشنوایان ارجحیت دارد!
به مرغی که تخم گذاشته باید گفت:«متشکرم مرغ عزیزم.»
آیا میتوانیم گربهمان را تو خطاب کنیم؟ بله البته اگر گربه مؤدب باشد و احترام شما را نگاه دارد.
میتوان یک عقاب را تو خطاب کرد؟ اول به او بگویید:«حالت چه طوره؟» اگر جواب داد:«متشکرم خوبم. شما چطورید؟» دیگر به بحثتان ادامه ندهید.
توجه: هرگز به یک اسب نر نگویید: چهقدر ناز و ادا داری.
آیا میتوان به یک گاو دسته گل هدیه داد؟ بله. مخصوصا اگر گل یونجه باشد. مواظب باشید اگر دسته گلی از گلفروشی به او هدیه میدهید،اول کاغذ و بعد روبان و سیم آن را باز کنید تا حیوان بتواند به راحتی آن را بخورد.
توجه: هروقت یک گاو را دیدید،به او سلام کنید. چون برجستهترین دانشمندان عالم نمیتوانند دستگاهی اختراع کنند که از یک طرف علف داخل آن شود و از سوی دیگر شیری که از آن علف به وجود آمده خارج گردد.
حرمت به صید با صیادی که یک گوزن شکار کرده و کشته چه باید کرد؟ نباید صیاد را فراری بدهید. او باید با یک دسته گل نزد همسر گوزن برود و از او معذرتخواهی کند.
آیا یک صیاد میتواند در مراسم تدفین پرندهای که شکار کرده شرکت کند؟ بله،ولی باید با شرمندگی سرش را پایین بیندازد. احساس گناه کند. همچنین بدون تفنگ شکاریاش در مجلس حضور پیدا کند.
آیا خرگوشها میتوانند در مراسم تدفین صیادی که در رابطه با شکار کشته شده شرکت کنند؟ بله،به این شرط که با مسخره بازی مراسم را به هم نزنند.
حرمت به خود
ترفندهای کوچک آراسته باشید تا از نگاه کردن به خودتان لذت ببرید و دیگران هم از دیدن شما لذت ببرند.
خوشبو باشید. تمیز باشید. خوشلباس باشید. مثل هدیهای باشید برای خودتان و برای دیگران.
ترفندهای کوچک برای اینکه کمتر بدبو باشید.
هر روز خودتان را بشویید. از مواد ضدبوی عرق استفاده کنید. هر روز لباسهای زیرتان را عوض کنید. هر روز جورابهایتان را عوض کنید. از لباسهایی که بوی عرق میدهد استفاده نکنید. کمی عطر،ادکلن و مواد معطر دیگر به لباسهایتان بزنید.
توجه: لباسهای سیاه هم کثیف میشوند ولی کثافتشان دیده نمیشود بلکه به مشام میرسد.
برای اینکه دهانتان بوی بد ندهد:
صبح و شب دندانهایتان را مسواک بزنید. زیاد سیگار نکشید. زیاد سیر نخورید! دست کم یک بار به دندانپزشک مراجعه کنید.
برای کنترل بوی دهانتان: در کف دستهایتان (ها) کنید و بعد بو بکشید. در صورت بوی بد،قرص نعنا بمکید.
اگر بوی بد دهان همچنان مقاومت کرد،دهانتان را ببندید و ساکت بمانید.
لباس قبل از اینکه بوی خوب بدهید،باید احساس خوب داشته باشید و در لباستان راحت باشید. اگر لباستان خیلی ناراحت باشد،شیکپوش نیستید. اگر لباستان خیلی راحت هم باشد،شیکپوش نیستید. شیکپوش واقعی آن است که به چشم نیاید. هرگز این حالت را نگیرید که لباس پلوخوریتان را پوشیدهاید. حتی اگر به پلوخوری میروید. باید لباس با زمان،مکان،موقعیت،شخصیت،سن و اندامتان هماهنگ باشد. فرض کنید یک ببر لباس پلنگ بپوشید،میدانید چهقدر زننده و مضحک میشود؟
موها باید دوبار در هفته شسته شوند. هر روز شانه و منظم شوند. باید فکری برای شورهمو که روی شانهها میریزد،کرد.
صدای کارخانه بدن انسان یک کارخانهی بزرگ است که ماشینآلات آن روز و شب کار میکنند و از لولههای آن صدا و هوا و دود داخل و خارج میشود که باید تا حد امکان جلوی این صداها را بگیریم و یا دستِکم جلوی دیگران ملاحظه کنیم. آروغ،عطسه،فین،صدای دهاندره،سکسکه و...
آاآا و او و دهاندره دهاندره نشانهی این است که خسته هستید و حوصلهتان سررفته است. پس باید تا حد امکان در خفا انجام شود. برای اینکه به اطرافیانتان توهین نکرده باشید،دهاندرهتان را مخفی کنید و اگر دیده شد فقط بگویید:«خیلی خسته هستم.» مخصوصا مراقب باشید متوجه نشوند که حوصلهتان از آنها و برنامههایشان سررفته است.
توجه: هرگز فراموش نکنید که در موقع دهاندره،دستهایتان را جلوی دهانتان بگیرید. زیاد جالب نیست که دندانهای پرکردهتان را نشان خاص و عام بدهید.
هکهکهک. سکسکه اگر به سکسکه دچار شدید،به آرامی یک لیوان آب بنوشید بدون اینکه در این فاصله نفس بکشید. به کسی که سکسکه میکند نخندید. شاید سکسکهی مرگآوری باشد.
پاپپی دوازدهم هم در اثر سکسکه مرد. سکسکهای که روزها به طول انجامید و در این مدت در واتیکان هیچکس به او نخندید تا مُرد.
اوررر. آروغ مامان جوان از اینکه نوزادش بعد از شیر خوردن آروغ میزند خیلی خوشحال میشود. ولی وقتی همین بچه به 15سالگی برسد،مامان دیگر از شنیدن صدای آروغ او بعد از غذا خوشحال نمیشود که هیچ،بدش هم میآید.
گررگرررفین. زکام به آرامی فین کنید. دستمالتان را تماما باز نکنید. بلکه آن را نیمه باز کنید.
توجه: بعد از فین کردن در دستمال،به آن نگاه نکنید و از همه مهمتر به دیگران نشان ندهید. امکان اینکه یک مروارید فین کرده باشید خیلی خیلی کم است.
آآتچّو،پیچّو،عطسه آیا میدانید که وقتی عطسه میکنید میکروبهایتان را با سرعت 100کیلومتر در ساعت به شعاع 5متر پخش میکنید؟ پس بهتر است جلوی دهانتان را بگیرید یا سرتان را به پشت برگردانید.
صدای مشکوک رودههایتان نفخ میکند؟ مواظب باشید ممکن است نگذارید کسی صدایش را بشنود ولی با بوی بدش چه میکنید؟ دستِکم مکانهایی را انتخاب کنید که لو نروید مثل یک استادیوم ورزشی یا...
گمراه کردن دیگران
گمراه کردن دیگران خودتان باشید،طبیعی طبیعی. فکر نکنید برای جلب توجه بیشتر باید نقش شخص دیگری را بازی کنید. باور کنید شخصیتی را که انتخاب کردهاید،گمراه کنندهتر از شخصیت خود شماست. تازه این شخصیت موقتی است و مال شما نیست. ابدی هم نیست. برای آنچه که هستید حرمت قائل شوید.
توجه: بهتر است که آدم به دروغ نقش یک بدجنس را بازی کند تا اینکه نقش یک آدم مهربان و درستکار را. مهربانهای دروغین معمولا بدجنسترینها هستند.
اگر دختری از شما پرسید که آیا زیباست یا نه؟ اگر زیباست جواب دهید،نه. او حرف شما را باور نخواهد کرد. اگر زشت است بگویید: بله. بگذارید دستِکم یکبار در عمرش احساس زیبایی کند.
اگر از شما پرسید:«آیا فکر میکنی احمق هستم؟» وقتی این سؤال را از شما میکند به این معنی است که نسبت به حماقت خودش مشکوک است و اگر مشکوک است به این معنی است که احمق نیست. در این صورت جواب بدهید: نه.
میشود با دندانهای مصنوعی هم لبخند زد
یه شب تاریک که آسمون پر از ستاره بود. آبی کوچولو و ننهجون زیر کرسی گرم و خوابآور توی دل سرمای زمستون نشسته بودند و درددل میکردند:
آخ،دندانم درد میکند. آخ،من هم دندانم درد میکند. خب،آخه من،دندانهایم را خوب مسواک نکردم.
آره،من هم نکردم.یعنی مسواک... خب لابد...! لابد چی...؟ باید بروم پیش دکتر...راستی...آها...!
آها چی؟آها چی؟ دکتردندانپزشک! آره!من هم باید بروم... ولی دکتر،دندانهای لقی را که درد میکند،آمپول میزند و... و...در میآورد. و...میاندازد دور. من- دوتا از دندانهایم لق است و درد میکند. من هم همینطور... خب اینکه کاری ندارد. دکتر آنها را درمیآورد... و خب،دیگر درد نمیکند. تو هم،همینطور. ولی،من... چی...؟ فقط همین دوتا دندان را دارم. من هم... فقط همین دو تا دندان را دارم... سکوت... در مطب آقای دکتر دندانپزشک خانم منشی با لبخند بسیارمهربان... آبی کوچولوها خانوم و ننه جون خانوم بفرمایید توی اتاق.. سکوت. آخ. آخ. و اما ای بچههای دلبند! از موضوع ننهجون بگذریم... ولی. آبی کوچولو اصلا دندان ندارد و لپهایش جمع شدهاند. او،بدون دندان است. دوباره: لپهایش جمع شده است و لبهایش تو رفته است و فکش کوچولو شده است. مثل خودش... ای بچههای دلبند! اگه بدونید چقدر بامزه شده است. جدا که خیلی... واقعا... خیلی بانمک و بامزه شده است. حتی من!یعنی من!من نویسنده که... حتی نویسنده... هم هستم. نمیتوانم در قالب کلمات شرح بدهم که او یعنی آبی کوچولو چقدر بامزه و بانمک شده. خانم تصویرگر معتقد است: آبی کوچولو،کاملا شبیه بچه سنجابی است که دارد آلوچهای را میمکد. شاید او راست بگوید. به هر حال او خانم تصویرگر است. ولی بچههای دلبند! آخرین صحنه- دوباره مطب دندانپزشک و خانم منشی با لبخند مهربان... آبی کوچولو: چرا ننه جون دندان دارد؟ دندانپزشک دندانهای ننه جون مصنوعی است. پس چرا- من دندان- ندارم. چون دندانهای شما قرار است دربیایند. پس دندانهای شما قرار است دربیایند. پس دندانهایی که در آورید چی میشوند؟ آبی جان! کوچولوی عزیزدل! آنها دندانهای شیری بودند... بچههای عزیز دندانهای شیری دارند که آنها میریزند و جای خود را به دندانهای واقعی میدهند. که چی؟! آنها دیگر برای همیشهاند! فقط باید آنها را مسواک کرد... قشنگ مسواک کرد! باور نمیکنید بچههای دلبند! که آبی کوچولو بعد از خروج از مطب دکتردندانپزشک حتی بامزهتر هم شده است و بانمکتر. آهای بچههای دلبند! به هر حال او خانم تصویرگر است. یعنی آبی کوچولو میداند که اگر ننه جون دندانهایش را مرتب مسواک میکرد مجبور نبود که دندان مصنوعی داشته باشد. خب،ننه جون هم با دندان مصنوعی لبخند میزند... البته با کمک خانم تصویرگر!؟
مردگان با تلفن همراه به گور میروند
سلام؟ کسی میتونه منو بیاره بیرون؟
پژوهشگران میگویند اینک بیش از همیشه مردم وصیت میکنند تا پس از مرگ،تلفن همراهشان نیز با آنها دفن یا سوزانده شود. این موج که ابتدا از آفریقای جنوبی آغاز شده بود،اینک در بسیاری از کشورها نظیر ایرلند،استرالیا و ایالات متحده نیز رواج یافته است. مارتین ریموند،رییس شرکت آزمایشگاه آینده که در مورد رواج جریانات تازه در عرصه بینالمللی تحقیق میکند به بیبیسی گفته است: زیاد میشنویم که مردم با تلفنهای همراه خود دفن میشوند،اما سخت میشود این را باور کرد: او توضیح میدهد که اولین نمونهها از این رسم ابتدا در کیپ تاون مشاهده شده،جایی که مردم با اعتقاد به پیشگویی جادوگران و از ترس آنکه در حال خواب،زنده دفن شوند،درخواست میکردند تلفن همراهشان را نیز در کنارشان قرار دهند. در حقیقت، آنها میخواستند اگر در قبر از خواب برخواستند بتوانند از تلفن استفاده کنند.
تشییع جنازه پرسروصدا
آقای ریموند میگوید در استرالیا این کار بیشتر جنبه خودنمایی دارد. او شرح میدهد: مردم میخواهند با توتمهایی دفن شوند که فکر میکنند نحوه زندگیشان را نشان میدهد. ما با مردی روبرو شدیم که درخواست کرده بود با تلفن همراه،دستگاه بلکبری و همینطور لپتاپش دفن شود. آقای ریموند میافزاید در بسیاری موارد دفن با تلفن همراه،بخشی از آنچه وی تشییع جنازه پرسروصدا مینامد محسوب میشود. به عقیده او مردم با این کار میخواهند شبیه افراد مشهور دفن شوند. تلفن در کنار الماسها،جواهرات،لباسهای گرانبها و ساعتهای طلا در تابوت گذاشته میشود. در برخی موارد این کار با فاصله زمانی بسیار،مشابهتهایی با انجام این رسم در دوران مصر باستان دارد. در دوران مصر باستان باور بر این بود که اشیایی که همراه مرده دفن میشود زندگی بعد از مرگ در دسترس وی قرار خواهند گرفت. با این حال در دوران مدرن،مردم بیشتر مایلند با وسایلی دفن شوند که بیانگر نحوه زندگی پیش از مرگشان باشد. آقای ریموند میگوید: در کشورهایی نظیر چاد و غنا مردم با وسایلی که ممکن است مورد استفاده قرار گیرد دفن میشوند.
باتری یدکی
در ایرلند،مردم را با چیزهایی که دوست دارند در تابوت میگذارند. برای نمونه مردی را دیدیم که با یک بسته سیگار و جعبه کبریتش دفن شده بود. در برخی موارد آنها تلفن همراهشان را هنگام سوزاندن جسد با خود میبرند. مارتین ریموند میگوید: در کارولینای جنوبی به موردی برخوردیم که جنازهها را در حالی که تلفن همراهشان را در جیب دارند میسوزاندند. باتری تلفنهای همراه در صورت گرم شدن،منفجر میشود و اولین گزارش از سوزاندن جسد با تلفن همراه به همین مسئله مربوط میشد و اساسا همین باعث شد این جریان شناخته شود. برخی از مراکز سوزاندن اجساد اینک تلفنهای همراه را در جعبهای مجزا قرار داده و پس از جسد آن را میسوزانند. یکی از شرکتهای کفن و دفن نیز در آفریقای جنوبی قصد دارد باتریهای یدکی تلفن همراه را نیز در تابوت قرار دهد تا اگر فرد مرده با فاصله زمانی زیادی از خواب بیدار شد و باتری تلفنش تمام شده بود،بتواند از آنها استفاده کند.
دیزی یا کوکتل پنیر
اکنون در دل پرورندان هوس خوردن یک سیخ کباب یا دیزی سنگی چنان مسخره و بی کلاس است که برای کسی که میخواهد یادی از گذشته کند،جز لب بر چیدن و خفه کردن این رویای شیرین در نطفه،راه دیگری باقی نمیگذارد. ولی واقعا چرا غذای ایرانی در میان جوانان ما مورد بی مهری قرار گرفته و روز به روز از تعداد طرفدارانش کاسته میشود؟
از زمانی که غذاهای ساندویچی و پیتزا به قلب خانوادههای ایرانی راه پیدا کرد و جایگاه ویژهای برای خود کسب کرد،تنها کمتر از یک دهه میگذرد و این جای بسی شگفت است که چه طور فرهنگ ایرانی با آن قدمت و پیشینه سنتی،تسلیم فرهنگ تازه راه پیدا کرده غربیها شد،همان فرهنگی که از ابتدا،غذایش یک همبرگر، سیبزمینی سرخ کرده و یک عدد کوکاکولا بوده و البته همیشه مورد تمسخر جامعه ایرانی! یادم میآید زمانی که بچه بودم، به عشق خوردن چلوکباب تمام هفته را منتظر میماندیم تا جمعه از راه برسد و به همراه خانواده به رستوران برویم. گاهی نیز که هوس یک دیزی خوردن مفصل به سرمان میزد،کوله بار میبستیم و به اوشان فشم میرفتیم،اما متاسفانه امروز که بزرگ شدهایم و بیشتراوقات خود را در جمع دوستان سپری میکنیم،دیگر از آن روزهای طلایی خبری نیست. امروز دیگر رفتن به یک رستوران قدیمی و سفارش یک پرس چلوکباب به پای لذت خوردن یک برش پیتزا،آن هم در رستوران Fast Food نمیرسد. اکنون در دل پرورندان هوس خوردن یک سیخ کباب یا دیزی سنگی چنان مسخره و بی کلاس است که برای کسی که میخواهد یادی از گذشته کند،جز لب برچیدن و خفه کردن این رویای شیرین در نطفه،راه دیگری باقی نمیگذارد ولی واقعا چرا غذای ایرانی که حقیقتا طعم و طبخی متفاوت از سایر غذاها دارد،در میان جوانان ما مورد بی مهری قرار گرفته و روز به روز از تعداد طرفدارانش کاسته میشود؟ کاش به این سادگی غذای ایرانی،آداب و رسوم ایرانی و... خلاصه،فرهنگ ایرانی را از یاد نبریم و آن را با تمدنهای نوخاسته مبادله نکنیم. گذشته از تبادل فرهنگها که رفته رفته بر پیکره مرز و بوم خدشه وارد میسازد،آن چیزی که میرود در این خطه به دست فراموشی سپرده شود،اصولگرایی است. ما هنوز نتوانستهایم همگام با دیگر کشورها، یک رستوران Fast Food بر مبنای آنچه نامش ایجاب میکند،بسازیم. خدا نکند روزی از فرط گرسنگی، مجبور به تسلیم در برابر خواسته نامعقول دل شده و رهسپار یکی از همین رستورانها شویم. از در که وارد میشوی لباس قرمز و زرد کارکنان آن،آدم را چنان عصبی میکند که جز افزودن شدت گرسنگی نتیجه دیگری به دنبال نخواهد داشت. کاش صاحبان رستورانها به جای یادگیری طرز تهیه سس مکزیکی،فقط چند صفحه کتاب روانشناسی مطالعه میکردند که بفهمند چه رنگی مایه آرامش است و به عوض این رنگهای جنونآمیز گشنگی برانگیز به کار میبردند. از نوع رنگآمیزی و دکوراسیون داخلی که بگذریم،نوبت به سر و سامان بخشیدن به این طفل گرسنه که در اندرونمان آه و فغان راه انداخته،میرسد. پس از گذراندن پروسهای طولانی که همانا سفارش غذا،تهیه فیش و تحویل غذا باشد،اگر بتوان جایی برای نشستن پیدا کرد،آنگاه است که میتوانی لقمهای نوش جان کنی. نهایتا به ساعت که نگاه میکنی،میبینی دست کم نیم ساعت از وقت گرانبهات را در یک رستوران به اصطلاح Fast Food گذراندهای. اینجا است که آدم به یاد دوران خوش کودکی میافتد. چلوکباب سلطانی،دوغ آبعلی و سماق فرداعلا... و ناگهان سوالی بزرگ در ذهنش نقش میبندد که چرا باید همه چیز دست به دست هم دهد تا واژگانی چون چلوکباب،آبگوشت،تاس کباب،یتیمچه و... از گنجینه غذاهای ایرانی حذف شوند. از پیکهای تبلیغاتی گرفته تا لوکیشنهای تلویزیونی و سینمایی،همه و همه سعی در تبلیغ فرهنگ غذیی اروپایی و امریکایی دارد. تبلیغ رستوران مکزیکی،غذای چینی،سوپ اروگوئه، گب زدن در رستوران هندی،مراسم خواستگاری در پیتزافروشی همه و همه در راستای پیشبرد حذف غذای ایرانی گام برمیدارد و اینگونه است که میتوان حدس زد،بچههای ما از میان دیزی و کوکتل پنیر کدام را خواهند پذیرفت!
زنپدر بدجنس
یکی بود یکی نبود دهقانی دختری داشت بسیار مؤدب- خوشاخلاق و دلرحم،تا مادرش زنده بود روزگار خوشی داشت ولی مادرش مریض شد و چشم از جهان فرو بست. دهقان پس از مدتی زن دیگری که بداخلاق و ظالم بود گرفت. زنپدر از همان روز اول چشم دیدن دختر شوهر را نداشت و از صبح الی شام از او کارهای سنگین و سخت میکشید. روزی از روزهای تابستان به دختر گفت برو مزرعه برنج را آبیاری نما. دختر به صحرا رفت و پسربچهئی را دید که یک دانه ماهی از آب گرفته میخواهد با خود ببرد دختر پرسید پسر جان ماهی را میخواهی چه کنی؟ پسر گفت برای گربهام میبرم دختر دلش به حال ماهی سوخت و گفت: ماهی را بده به من پسرک با تندی گفت خیلی زرنگی من زحمت کشیدهام و حالا ماهی را به تو بدهم؟! دختر گفت حال که نمیدهی بیا آنچه داریم با هم عوض کنیم تو ماهی را به من بده در عوض من دو مشت لوبیا به تو میدهم. پسرک قبول کرد و دختر ماهی را که نیمه جانی داشت گرفت و به رودخانه انداخت. ماهی فورا به حال آمده چند دفعه دم خود را تکان داد رفت زیرآب از آن روز به بعد دختر هر روز میرفت کنار رودخانه و مقداری نان و برنج برای ماهی میریخت ماهی هم هر روز مدتها روی آب بازی میکرد و نان و برنج را میخورد. روزی زنپدر دید که دختر نان و برنج را توی رودخانه میریزد او را به باد کتک گرفت و گفت ای بد ذات تو چه حق داری نان و برنج به ماهی میدهی. و آنقدر او را کتک زد که دخترک بی حال در کنار رودخانه افتاد ماهی کتک خوردن دختر را دید و فهمید که برای خاطر او بیچاره دختر کتک خورده است. زنپدر تصمیم گرفت دختر را از گرسنگی نابود کند و دیگر به او نان نمیداد. دختر هم از گیاههای بیابان تغذیه میکرد پس از چند روز سحرگاه دختر کنار رودخانه رفت و به سرعت چند تکه نان که به زحمت بدست آورده بود توی رودخانه انداخت و همینکه ماهی روی آب آمد دختر گفت مرا ببخش زنپدرم دیگر به من نان نمیدهد. چندی گذشت زنپدر ناجنس دید دخترک زنده است و تصمیم گرفت از راه دیگر او را بکشد و روزی ظاهرا او را نوازش کرد و نان فراوان به او داد و گفت دخترجان میدانی من چهقدر گل دوست دارم برو آن طرف رودخانه و چند شاخه از آن گلها برای من بچین و بیاور. زنپدر میدانست که آن طرف رودخانه توی آب کوسههای بزرگی هست و تا دختر کنار رودخانه برسد او را خواهند بلعید. دخترک با مقداری نان و برنج براه افتاد بین راه یک نفر شکارچی را دید که میخواست میمون کوچکی را شکار کند. دست به دامان شکارچی شد و گفت بیا این میمون را نکش من در عوض پول به تو میدهم. شکارچی پول را گرفت و رفت میمون هم بالای درخت شروع کرد به خوشحالی کردن و فهمید که دخترک باعث نجات او گردیده است. دخترک میمون را بحال خود گذاشته به آن طرف رودخانه که گلهای فراوانی در آنجا بود رفت. ماهی که دختر را دید مراقب بود و چون میدانست کوسهها دختر را خواهند خورد به زیر آب رفته یک دسته از رفقای خود را خبر کرد و همگی روی آب آمدند و آب را بهم زده گلآلود کردند و در اثر گلآلود شدن آب کوسهها دختر را ندیدند و دختر هم در کمال راحتی تا شب دستهگل بزرگی چید و روانه خانه شد. زنپدر دید این دفعه هم تیرش به سنگ خورده و ناراحت شد فکر دیگری کرد. او مقداری خمیر درست کرد و زهر داخل خمیر کرد و نان پخت که دختر بمیرد و رو به دختر کرده گفت دخترجان من حالم خوب نیست تو میتوانی مرا از مرگ نجات دهی برو به کوهپایه مقداری علف بچین و برای من بیار و چون راه تو خیلی دور است برایت چند قرص نان پختهام که تا شب بخوری دختر نانها را برداشته به راه افتاد و تا ظهر رسید به کوهپایه و مقداری علف چید و به طرف خانه برگشت چون خیلی عجله داشت متوجه نشد که به همان مکانی رسیده است که روزی میمون را از چنگ شکارچی نجات داد. دخترک گرسنه شده بود و میخواست در کنار رودخانه چند دقیقه استراحت کند و نان بخورد. همین که به رودخانه رسید دید ماهی روی آب است و دهانش را باز کرده او را نگاه میکند دخترک خیال کرد ماهی گرسنه است نانها را یکی بعد از دیگری توی رودخانه انداخت. ولی ماهی لب به نان نزد و دخترک خیال میکرد که ماهی باز هم نان میخواهد و تا آخرین تکه نان را به آب انداخت و چون خیلی خسته بود همانجا زیر درختی نشست و خوابش برد یک وقت بیدار شد و دید از بالای درخت روی سرش سکههای طلا میافتد سر بالا کرد دید همان میمون برگهای خشک درخت را کنده به طرف او میاندازد و برگها به زمین که میرسند مبدل به سکههای طلا میشوند چند دانه از سکهها را برداشته به سرعت و دوان دوان به خانه بازگشت زنپدر دید دختر سالم برگشته است خیلی تعجب کرد و پرسید: خوب دخترم آمدی- نانها را خوردی- دخترک یادش آمد که زنپدر روزی که او را کتک زیادی زده بود که نان و برنج به ماهی میداد این دفعه دروغ گفت و در جواب زنپدر گفت بله تمام نانها را خوردم- زنپدر پرسید: بعد چطور شد- گفت: بعدا مقداری از رودخانه آب خوردم و ساعتی هم زیر درخت خوابیدم و وقتی بیدار شدم دیدم روی سرم سکه طلا میریزد. من چند دانه برای تو هم آوردم. زنپدر پولها را از دست دخترک گرفت و پیش خود گفت: پس معلوم میشود اگر از نان زهردار بخوردم و بعد هم از آب رودخانه بنوشم و زیردرخت بخوابم هم زنده خواهم ماند و هم پول زیادی بدست خواهم آورد. روز دیگر مقداری نان با زهر پخت و روانه همان مکان شد- نانها را خورد و پشت سرش هم از آب رودخانه نوشید و زیردرخت خوابید ولی دیگر بیدار نشد و به سزای بدجنسی و حسادت خود رسید. بچهها هروقت که دستتان رسید نیکی کیند که خدا به شما عوض میدهد و از قدیم گفتهاند: تو نیکی میکنی و در دجله انداز،که ایزد در بیابانت دهد باز.
در هشتم نوامبر سال1939میلادی اعضای گروه جنگجویان کهنهکار که در زمان تشکیل حزب سوسیالیزم ملی فعالانه از آن جانبداری کرده بودند،در تالار بورگر براوکلر گرد هم آمدند. علیرغم تنشهای حاصل از جنگی که به تازگی شروع شده بود،آنها جمعی شاد و سرحال بودند. این عده جمع شده بودند تا شانزدهمین سالگرد مونیخ بیرهال را جشن بگیرند. این جشن در تقویم نازیها کاملا جا افتاده بودو زمانی بود برای سخنرانیها،سر یک میز نشستنها و تازه کردن خاطرات و یادبودها. اعضای برجسته حزب،چه آنهایی که در طرح براندازی حکومت در سال 1923نقش داشتند و چه آنهایی که دستی در این طرح نداشتند برای رسمیت دادن به جشن،در مجلس حضور داشتند. برای رسمیت دادن به جشن،در مجلس حضور داشتند. در مورد آمدن هیتلر به جشن تردیدهایی وجود داشت. او همه ساله در این جشن شرکت کرده بود،اما حضور وی در این جشن نه از رادیو و نه در مطبوعات اعلام نشده بود. نازیها این مسأله را به حساب مسائل امنیتی زمان جنگ گذاشتند و حق با آنها بود. چون هیتلر در مجلس حاضر شد و سخنرانی معمول خود را ایراد نمود. با این حال سخنرانی او از حالت معمول و متعارف همیشگی،قدری فاصله داشت. تنها یک ماه قبل،بعد از آنکه آلمانیها وارد خاک لهستان شده بودند. روزنامههای حزب نازی در سر تیترهای خود دم از صلح و پایان جنگ زده بودند. بسیاری از آلمانیها چنین چیزی را باور کردند و با اینکه متفقین با پیشنهادهای صلح پیشوا برخورد نسبتا سردی داشتند،احساس عمومی بر این بود که جنگ تا کریسمس به پایان میرسد،چون به هر حال دیگر لهستانی وجود نداشت که انگیزهای برای عملیات جنگی باشد و این باور عموما از جانب ارگان رسمی حزب نازی مورد تشویق و تایید قرار میگرفت.
اما در آن شب هیتلر بنا به دلایل خاص خود به این خوشبینی پایان داد. او به حضار گفت که سرزمین پدری آنها با جنگی طولانی مواجه است. او قبلا به گورینگ گفته بود که باید برای پنج سال جنگ،کشور را آماده سازد. در شرایطی که همه جا صحبت از صلح بود این سخنرانی غریب مینمود. همچنین سخنرانی فوق بسی کوتاه بود و در مقایسه با مدتی که معمولا در چنین مراسمی به آن اختصاص مییافت بسیار خلاصه مینمود. هیتلر برخلاف عرف معمول که بعد از سخنرانی در مجلس میماند و به صورت غیررسمی در مورد گذشتهها با دیگران گپی میزد،بعد از پایان سخنرانی به اتفاق همراهان خود تالار را در ساعت 53/8دقیقه ترک نمود. در ساعت 9/9دقیقه یک بمب درست در پشت تریبون منفجر شده که هفت کشته و شصت و سه زخمی به جای گذاشت و تالار را در هم کوبید. در نقطهای که هیتلر ایستاه بود بقایای ساختمان و آوار به دومتر میرسید. اگر او در تالار مانده بود بیشک زنده نمیماند. فقط دو هفته بعد مردم آلمان شنیدند که گشتاپو بمبگذار را شناسایی کرده است. بنا به گفته هیتلر متهم شخص سی و شش ساله به نام گورگ السر بوده است.
این بمبگذاری از دسیسههای شوم اینتلجنت سرویس بریتانیا بوده و این شخص،مزدور آن سازمان معرفی گردید. اما گروهی از مردم به کل قضیه به صورتی که اعلام شده بود،چندان بهایی ندادند. برای مثال ولیام شادیر که در آن زمان خبرگزاررادیو سیبیاس در برلین بود. در دفتر روزانهاش به تاریخ نهم نوامبر چنین نوشته بود: هنوز کسی نمیداند بمبگذار اصلی چه کسی بوده است،مطبوعات نازیها فریاد میزنند که بمبگذاری کار انگلیس و سرویس مخفی بریتانیا بوده است. حتی چه بسا برلین را برای این عمل مورد سرزنش قرار میدهند. بسیاری از ما گمان میکنیم که این قضیه چیزی شبیه به آتشسوزی رایش استاک باشد. سالها بعد وقتی شاریر کتاب ظهور و سقوط رایش سوم را به رشته تحریر درآورد به بدگمانی و تردید خود در مورد این واقعه اشاره نموده است.
مورخی به نام آلن بالوک از این نیز جلوتر رفته است. او میگوید: تلاش برای قتل هیتلر توسط گشتاپو برنامهریزی شده بود تا محبوبیت پیشوا را در کشور افزایش دهد. بالوک در کتابش تحت عنوان هیتلر، مطالعهای در حکومت ظلم تشریح میکند که چگونه السر را از اردوگاه داخائو آوردند و محلی که هیتلر میایستد،او را آزاد خواهند کرد.
ظاهرا یک ساعت به بمب متصل بود،اما در واقع فقط برای ظاهرسازی بود،چون ساعت به مدارالکتریکی که بمب را منفجر میکرد متصل نبود. این نظریهای جالب توجه است. اما از اعتبار و یقین برخوردار نیست. در واقع راز این بمبگذاری هرگز به طور کامل روشن نشده است. بررسیهای دقیق در مورد این نظریه که السر صرفا آلت دست نازیها بوده باعث به وجود آمدن اختلاف نظرهای عمدهای شده است. برای مثال ظاهرا خود هیتلر که در قطاری عازم نورمبرگ بود خبر انفجار رسید،چشمانش از هیجان درخشید و گفت: حالا خشنود هستم. این واقعیت که بورگربراو را زودتر از زمان معمول ترک کردم،تاییدی است از جانب پروردگار تا بگذارد که به هدفم دست یابم.
چنین عبارتی از جانب شخصی که در جریان بمبگذاری باشد،بعید به نظر میرسد،اما شاید او نقش بازی میکرد،چون هیتلر یک بازیگر تمام عیار بود.
شاید اینگونه باشد،اما این راز در اینجا به پایان نمیرسد. به السر قول آزادی داده شده بود،اما این قول عملی نشد و جالب اینکه او نازیها را به مشارکت در این بمبگذاری متهم نکرد. السر بمبگذاری را منسوب به خود میدانست و در موردش لاف و گزافه میگفت. از سخنانش چنین برمیآمد که این امر را کاملا باور دارد. ممکن است او را شستشوی مغزی داده باشند،اما در سال 1939میلادی روشهای اساسی برای چنین امری هنوز در دسترس نبوده است. مقایسه این بمبگذاری با آتشسوزی رایش استاگ که شاریر عنوان کرده،نکته دیگری را به ذهن میآورد. در سال 1933میلادی،نازیها از شخص ناقصالعقلی به نام مارینوس فاندرلوب برای کار کثیف خود استفاده کردند. چنین شخصی نمیتوانست بعدها برعلیه نازیها اعلام جرم نماید،چون از کم و کیف کاری که انجام میداد آگاه نبود. اما السر با اینکه هوش و ذکاوت محدودی از خود نشان میداد،با فاندرلوب قابل مقایسه نیست. بین ایجاد یک حریق و نصب یک بمب تفاوت فاحشی وجود دارد. السر یک مبلساز،یک برقکار لایق و شخصی کارآمد بود. بمبگذاری توسط السر چه به دستور گشتاپو بوده باشد و چه به دستور اینتلجنت سرویس بریتانیا یا صرفا بدون ترغیب شدن از جانب کسی اقدامی شخصی بوده باشد این واقعیتها پابرجاست. چه در آن زمان و چه بعدها،شهود معتبری بودند که در مورد این دسیسه نظریاتی کاملا روشن و صریح داشتند. هانس گیسویس کارمند اسبق وزارت کشورآلمان که همواره از هیتلر و هیملر نفرت داشت،در دادگاه نورمبرگ شهادت داد که نازیها در دسیسه نقشی نداشتند. این شهادت جالب توجه است،چون از جانب کسی است که تمایلاتش باید دشمنان قدیمیاش را به صورت دسیسه کارانی تمام عیار نشان دهد. والتر شانبرگ یک ژنرال اس اس از این نیز جلوتر رفته است. او در دادگاه نورمبرگ ادعا نمود گزارشهای مربوط به بازجویی السر را در حالی که به او دارو تزریق شده و سپس هیپنوتیزم شده بود،مورد مطالعه قرار داده است و خود نیز او را مورد بازجویی قرار داده و متقاعد شده که بمبگذاری یک تبانی نبوده و نازیها در آن نقشی نداشتهاند.
منطق نیز ما را به همین نتیجه رهنمون میسازد. آیا واقعا هیملر زندگی شخصی را که تمام موجودیتش را مدیون او بود به خطر میانداخت؟ زیرا حتی اگر این دسیسه یک تبانی بوده هیتلر سخنرانی خود را در چند قدمی یک بمب آماده انفجار ایراد نموده است. حتی اگر بنا به نظر بالوک شخص هیتلر در جریان بمبگذاری قرار نگرفته بود،چرا سخنرانیاش را به صورت مختصر ایراد نموده و طبق معمول در مجلس نمانده است؟
هیتلر به داشتن ارادهای آهنین اشتهار داشت. حتی یک مورد نیز وجود ندارد که او تصمیمی گرفته به آن عمل نکرده و یا تغییرش داده باشد. آیا اطرافیان که فوقالعاده از او خوب بودند و با شخصیت سختگیرانه و نرمش ناپذیرش آشنایی داشتند،این ریسک را میکردند که با توجه به فرصت صرفا دوازده دقیقهای تا زمان انفجار،جان او را به خطر بیندازند؟
حتی اگر تمام این ملاحظات را نادیده بگیریم انگیزه این عمل جای تأمل دارد. هم بالوک و هم شاریر با کمی اختلاف بر این باورند که کلی این قضیه برای کسب محبوبیت بیشتر برای هیتلر طراحی شده است،اما هیتلر به اندازه کافی اشتهار داشت. آنقدر مشهور بود که برای کسب وجهه نیاز به انجام چنین عمل خطرناکی نداشت. مهمتر اینکه تنها یک روزنامه از تمام مطبوعاتی که زیرنظر نازیها بود جریان این واقعه را به چاپ رساند که این امر با انگیزه طرح فوق برای کسب همدلی و اشتهار برای پیشوا مغایرت دارد. شاریر در آن زمان واکنش روزنامه راعجیب عنوان نمود و اگر ما بر تبانی بودن این طرح اصرار داریم باید مندرجات آن روزنامه را غیرقابل درک عنوان نماییم. چرا هیملر باید دو هفته صبر کند تا السر را به عنوان بمبگذار معرفی نماید؟ مطمئنا یک دستگیری سریع برای نشان دادن لیاقت هیملر بازتابی بسیار مطلوبتر در برداشت.
حتی اگر ما باگیس ویس،شلنبرگ و ظاهرا با خود السر هم نظر باشیم و بمبگذاری را یک تبانی ندانیم با شرایطی مواجه هستیم که دست کم عجیب به نظر میرسد. تلاش هیملر برای نسبت دادن قضیه به اینتلجنت سرویس بریتانیا را میتوان یک فرصتطلبی از جانب او دانست،اما در مورد زمانبندی دقیق هیتلر چه داریم بگوییم؟ چرا برخلاف روال معمول او جلسه را زودتر ترک نمود؟ آیا این امر کاملا اتفاقی بود؟ یا آنطور که خودش ادعا نموده است در کار بوده است؟ و یا...
شاید موضوع چیز دیگری بوده است؟
توضیح دیگری وجود دارد که مورخین کاملا از آن غافل ماندهاند. هیتلر توانایی پیشبینی آینده را دارا بود، گرچه عجیب به نظر میرسد،اما او میتوانست آینده را ببیند.
گله و درد دل
این درد دل تمام زنان و دخترانی است که در ۱۱۸ کار میکنند و التماس میکردند که این موضوع را حتما بنویسیم:«خانم و آقای عزیز. شما باید بدانید که ما هم انسان هستیم و مفهوم خستگی را درک میکنیم. ما ماشین کوکی نیستیم که صبح به صبح کوکمان کنند و مثل ماشین حساب بیوقفه شماره رد کنیم برای ما مقدور نیست که با یک نام کوچک یا بدون آدرس شمارهای را در اختیار مشترک بگذاریم. در کجای دنیا میتوانند شماره کسی را که دو روز است تلفن گرفته و این شماره در هیچ دفتری ثبت نشده است در اختیار مراجعهکننده بگذارند؟» ما خود به وظیفه خود آشنا هستیم ولی متأسفانه توقعات مردم روز به روز از ما بیشتر میشود. میخواهند به درد دلشان گوش کنیم،سرگرمشان کنیم و هزارویک ادا و بیادبی را تحمل کنیم و دم بر نیاوریم. ما حتی اجازه یک لیوان آب خوردن را هم نداریم و نمیتوانیم حتی یک دقیقه با همکار بغلدستی خودمان صحبت کنیم. اعصاب ما کاملا خرد شده است. حتی در خواب هم میگوئیم:«الو،الو اطلاعات تلفن بفرمائید». با این همه ناراحتی و کار دیگر از مردم انتظار نداریم که به ما غر بزنند:«خانم خواب بودی؟ ناهار میخوردی؟ ژاکت میبافتی؟ و از این قبیل... حالا چند تا از مزاحمتهای تلفنی که روی نوار ضبط شده برای شما میگذاریم تا ببینید ما از دست مزاحمین تلفنی چه میکشیم.
بله و بلا
همه دختران و زنان(۱۱۸) از دست این مزاحمین تلفنی دل خونی دارند بطوری که خانم جوزی فرد میگفت: ما میتوانیم یک کتاب قطور در این باره بنویسیم. بیشتر این مزاحمین مردها هستند مثلا آقائی هست که روزهای جمعه و ایام تعطیل مثل اینکه یک برنامه معین طرح کرده باشد مرتبا تلفن میکند و سر به سر ما میگذارد. گاهیاوقات ادای شاباجی خانم را درمیآورد و گاهی اوقات فلفلی میشود و گاهی آقکوچول – آدم عجیبی است مثل این که یک نوع جنون تلفنی پیدا کرده باشد. هر جمعه بین ساعت 9 تا 9:30 صبح تلفن میکند وتا میگوئیم بله میگوید «بله و بلا!»،بنده هستم دوست(۱۱۸). این یکی از مکالمههایی است که از این آقا در نوار ضبط شده است و آن را برای ما پخش کردند:
خانم متصدی:
- اطلاعات تلفن بفرمائید.
- کجاست؟
- اطلاعات تلفن.
- بله.
- «بله و بلا».
- آقا لطفا مزاحم نشوید بفرمائید کجا را میخواستید؟
- خانم چه ساعتی باید از خواب بیدار شد؟
- هروقت دلتان بخواهد.
- چرا شما زنگ بیدار باش نمیزنید؟
- آقا لطفا گوشی را بگذارید.
- چه بد. نمره اخلاقت صفر.
من گلوم درد میکنه
به یکی دیگر از نوارهای موجود گوش میدهیم:
- اطلاعات تلفن بفرمائید.
- خانم من گلوم درد میکنه چیکار کنم؟
- میخواهید تلفن یکی از دکترهای متخصص را به شما بدهم؟
- مگه خودت دکتر نیستی؟
- نه خیر آقا.
- چرا؟
- برای اینکه نمیدونستم دیوونهها هم گلوشون درد میگیره.
تلفن نخستوزیر چنده؟
حالا به مکالمه یک دیوانه توجه فرمائید:
- اطلاعات تلفن بفرمائید.
- الو خانم من میخوام با نخستوزیر حرف بزنم.
- خوب من چکار کنم؟
- شمارشو بده دیگه.
- خیلی خوب یادداشت کنید.
- یادداشت میخواد چکار خانم یعنی مغز من نمیتواند مثل یک قلم و کاغذ کار کند؟ راستی شما مداد دارید؟
- مداد؟
- آره میخوام تو مغزم یادداشت کنم!
و در همین موقع صدای چند نفر از آن طرف تلفن همهمه ایجاد کرد،من جمله یکی از آنها گفت:
- اینهاش تو اطاق رئیسه... داره تلفن میکنه... و شخصی که با من داشت صحبت میکرد ناگهان زد زیر گریه و گفت: خانم تو را به خدا بداد من برس اینها خیال میکنند که من دیوونه هستم،الان سه ساله که منو اینجا تو تیمارستان نیگر داشتن و من هروقت میخوام با نخستوزیر حرف بزنم نمیگذارن...
و من تازه فهمیدم که آقا دیوانه تشریف دارند.
مثل شپش میکشمش
گاهیاوقات مردها خیلی بیتربیت و بیادب میشوند. مثلا این نوار را گوش کنید:
- اطلاعات بفرمائید.
- آی سیاهسوخته کجایی؟ خوب پیدات کردم.
- شما کی هستید؟
- منو نمیشناسی؟
- نه بفرمائید چه امری دارید؟
- آنجا اطلاعات تلفن است؟
- بله.
- بله و مرض.
- بخوره تو دلت.
- کدوم ورش؟
- (با عصبانیت) ساکت شو نمکدون.
- اگر خودت منو خفه کنی حاضرم.
- من کسی را دارم که تو را خفه کنه.
- جون تو او را مثل شپش میکشمش.
زن مرا ندیدی؟
- اطلاعات تلفن بفرمائید.
- خانم زن منو ندیدی؟
- چی آقا؟
- گفتم زن منو ندیدی؟
- زن شما کیه؟
- زن من زن منه دیگه.
- نه آقا ندیدمش.
- فکر میکنی.
مؤسسه شوهریابی
دخترخانم دیگری میگفت: گاهیاوقات مردم شوخیهای عجیبی با ما میکنند. یک بار خانمی تلفن کرده بود. همین که گوشی را برداشتم گفت:
- خانم من شوهر میخوام!
- شوهر؟ خوب من چه بکنم؟
- مگر آنجا مؤسسه شوهریابی نیست؟
- نه خانم. اینجا سرویس اطلاعات تلفن است. اگر شمارهای را بخواهید میتوانم در اختیارتان بگذارم.
- جون من راست میگی؟ بگو تو بمیری.
- تو بمیری!
پیرمردی در دارالتادیب!
گاهیاوقات خانمهایی که در پشت این دستگاهها کار میکنند به عنوان تلافی و انتقامجویی بدشان نمیآید که سر به سر این مزاحمین بگذراند مثلا یکی از این خانمها خاطره جالب خود را از یکی از این مکالمهها اینطور بیان کرد:
چراغ جلوی میز من روشن شد و من شاسی را زدم:
- اطلاعات تلفن بفرمائید.
- خانم چرا این قدر دیر جواب میدین؟
ژاکت میبافتی؟
- نه خیر آقا فرمایشی دارید؟
ببینم. آشپزی بلدید؟
- بله آقا.
- خیاطی چطور؟
- مسلمه.
- چه خوب من دنبال یک چنین کسی میگشتم.
- خوب مقصود؟
- میدونید،من پدرم تازه مرده و ثروت هنگفتی برایم گذاشته و برای خودم آدمی هستم.
- ثروت داری که آدمی والا هیچی بارت نبود،تقصیر اون پدر خدا نیامرزته که نتونست تو را تربیت کنه.
- اما ببین فامیلهام هم آدمهایی هستند.
- حتما باعث سرشکستگی اونها هم هستی؟
- به – همشون به من افتخار میکنند!
- خوب حالا از کجا تلفن میکنی؟
- از دارالتادیب!
- چی؟
- آخه میدونی من 50سال دارم اما قیافهام بچه ساله.
- چرا فرستادنت اونجا؟
- خیلی معذرت میخوام«دخترهمسایمون رو تو خیابون اذیت کردم»!
- چرا نبردنت زندان؟
- پارتیم کلفت بود،انداختنم پیش بچهها.
- پس همون جا بمون تا بپوسی.
و مکالمه را قطع کردم.
ملکه زیبایی
خواستم که از میان دختران سرویس اطلاعات تلفن خوشگلترین و خوشاندامترین آنها را به عنوان ملکه زیبایی (۱۱۸) انتخاب کنیم. از خانمها خواهش کردیم که خودشان هیئت ژوری بشوند و از میان همکاران خود دختری را که فکر میکنند زیبایی او چشم گیرتر از دیگران است انتخاب کنند. چند نفری از آنها بر این عقیده بودند که انتخاب یک دختر به عنوان خوشگلترین دختر(۱۱۸) ممکن است به دیگران بربخورد و یکی از خانمها گفت:«اینجا همه دخترها خوشگل هستند. کدامشان را میشود به عنوان خوشگلترین آنها انتخاب کرد. تو را به خدا کاری نکنید که همه از یکدیگر دلخور شوند!» گفتیم«خانم هیئت ژوری خود شما و همکارانتان هستند از آن گذشته این ملکه زیبایی را با رأی مخفی انتخاب کنید. بنابراین هیچکس نخواهد دانست که شما مثلا چه کسی را انتخاب کرده اید. و به این ترتیب قانع شدند. بعد از آنکه رأیها را جمع کردیم،دیدیم اولا چند نفری ورقه سفید دادهاند و کسانی نیز که رأی آورده بودند هیچکدام حائز اکثریت نبودند و تقریبا هر کدام یک رأی داشتند. به این ترتیب وقتی دیدیم خود خانمها در این مورد توافق ندارند ناچار شدیم از انتخاب ملکه مزبور صرفنظر کنیم.
قدیمیترین کارمند(۱۱۸)
قدیمیترین خانمی که در (۱۱۸) کار میکند خانم افسر مؤدب شمار(38ساله) است که بیش از 20سال سابقه کار در شرکت تلفن دارد و هفت سال است که در (۱۱۸) کار میکند. از خانم مؤدب شمار پرسیدیم که آیا کارشان و محیط کارشان در عرض این هفت سال تغییراتی کرده و آیا بهتر شده است. سابق بر این مردها و خانمها یکجا با هم کار میکردند ولی حالا روزها خانمها کار میکنند و آقایان شبها. و من در این محیط خانمانه که فقط خانمها در آن کار میکنند هم راحتتر هستم و هم خودمانیتر».
تعاونهای تلفنی
بسیار اتفاق افتاده است که همین دستگاه اطلاعات تلفن کسانی را از مرگ نجات داده است. مردم هر نوع گرفتاری که پیدا کنند و ندانند برای رفع آن به کجا مراجعه کنند از این دستگاه کمک میگیرند. در روزهای تعطیل در اغلب تصادفاتی که پیش میآید و مردم دستشان به جاهای دیگر نمیرسد دست به دامن (۱۱۸) میشوند. خانم آذر مهدوی گفت: یک روز جمعه زنگ تلفن به صدا درآمد و مردی که از شدت ناراحتی نمیتوانست حرف بزند ازما کمک خواست. صدایش توأم با هق هق گریه بود و التماس میکرد که: خانم به من کمک کنید. از او خواهش کردم که مشکلش را بگوید. گفت: خانم بچه کوچکم در آبانبار منزل افتاده است و نمیدانم چه باید بکنم خواهش میکنم به من کمک کنید. من در همان لحظه با اداره پلیس و مراکز امدادی تماس گرفتم و خدا را شکر که آنها موفق شدند آن کودک را از مرگ نجات دهند. روز بعد همان مرد به اداره آمده بود و تشکر کرد. ولی جالب اینجاست که درست دو دقیقه بعد مردی تلفن کرد و گفت که: فلان فلان شده شمارهای که به من دادی عوضی بود!
زن نمونه(۱۱۸)
از خانمهای کارمند سرویس اطلاعات تلفن خواهش کردیم که زن نمونه (۱۱۸) را که در خانهداری،آشپزی، بچهداری و سایر موارد سرآمد دیگران است انتخاب کنند. همه آنها متفقالقول بودند که خانم فرشید لشگری شایستگی این مقام را دارد. از خانم لشگری خواهش کردیم که در مورد زندگی خود اطلاعاتی در اختیار ما بگذارد. گفت:«من سه سال است ازدواج کردهام. در سال اول شوهرم سال اول دانشکده پلیتکنیک را میگذرانید ولی حالا فارغالتحصیل شده است لیکن هنوز کاری برای خود دست و پا نکرده است. و من در عرض این سه سال در عین آنکه صبح تا ظهر اینجا کار میکردم تمام کارهای خانه از قبیل خیاطی،خرید، آشپزی،اطوکشی را هم خودم انجام میدادم ولی همیشه مجبورم که وقتی به اداره میآیم راه درازی را طی کنم و بچهام را به منزل مادرم ببرم و ظهر دوباره این راه را طی کنم و بچهام را پس بیاورم. شوهرم واقعا مرد خوبی است،هیچ نوع ناراحتی در زندگی نداریم و تا حالا هم دعوا و مرافعهای نکردهایم. تصمیم دارم وقتی شوهرم کاری به دست آورد از کارم استعفا بدهم چون به خانهداری و بچهداری بیشتر از کار اداری دلبستگی دارم».
حضوری در میان زنانی که از خیابانهای عصمت میگریزند
حکایت نوعی رحم دلی جمعی است وارد این وادیها شدن. کاغذهای سفید مطهر را لکه لکه میکند. اما بینوشتن این حکایت به مفهوم چشمهای بیتماشا نیست. در هر گوشهایی از این شهر،رحمی نیاز است. که انسانها سازندهی زندگی خویشند،این بیتفاوتی به قضاهای مقدر و مقدرات قضا،خود کم چیزی نیست. این مقدمه را باید در پایان مینوشتیم،در پایان این «گزارش. قصه» که در گوشهیی از شهر «رحم لازم» ما اتفاق افتاده است. گفتیم اتفاق یاد تهمینه افتادیم. دختر بیشناسنامهیی که خودش را کشت ولی نمرد. یاد مادرش دلارام. یاد همه زنهایی که از خیابانهای عصمت میگریزند،و این سیاه نگاریها،بیقصور دانستن گنهکاران نیست. نادیدن این جماعت ویلان به معنای نابودن ایشان نه. هستند. جیغ میزنند. فروخته میشوند. میمیرند. مرده میشوند. از روبرویت که میآیند،بنگر ولی بگذر.
زبان حال تهمینه
اتوبوس میرود. من سوار شدهام و تو محبوسی مرا،ندیدهای،مثل سنگی که از برنج زندگی پاک شود از سینی دنیا برچیده شدهام که تویش سنگهایی مثل من زیاد است و نیاید آن روز که زیر دندان بزرگترهایی بروم که خورشید،بیاجازه شان نمیتابد. تو،در جای دیگری از این دنیای نیم وجبی،روزت شب میشود. زیر طاق همین ماه میخوابی. زیر طاق همین ماه که کسرش میآید خانهی مرا روشن کند. وای از این ماه بیروشنایی! که بر ناودانی نمیتابد. دیگر توانش را ندارم تمامی این اجنههای کوچک را تا قیامت حمل کنم.
تهمینه خسته در خانه
مرد جوانی در راهروی رو به اورژانس،بیتاب قدم میزند. «فقط تاریخ تولد تهمینه را پرسیدم!» لابد زندگی تهمینهها مثل تراکتوری توی گل مانده است که از لولهی اگزوزش،تفالههای عشقهای تباهآلودشان بیرون میریزد. ویژگی اصلی زندگیشان هجرانی بودن است. هر چیز،به ثانیهای بر باد دادنی است. با یک «آره» یا «نه» روزشان تمام میشود و تو کتابشان را نمیخوانی. کتاب تازهای از دنیاهایی ناشناخته و قهرمانانی با زخمهای بیالتیام. بعضی کتابها را تو نمیخوانی! نویسندگان مهجور بیواژه شان،از خواب که بیدار شوی تا آنوقت که دوباره تنت را توی رختخواب سُر بدهی،حرفهای مرگآلودشان را جلوی چشمهایت رژه میدهند و تو نمیخوانیشان. هروقت بیوقت یا به موقع از این همه ثانیههای راکد زندگیات،هروقت نفرت یا عشق یا بیاعتناییات،کتابهایشان را توی دستهای زمختشان میگیرند که نشانت دهند و تو نمیخوانیشان. نویسندگان مهجور بیواژه ای که با قصههایی چنین بلند به هیچ شهرت افسانهای یا بیافسانه نمیرسند. گناه بازیگرانش،بیهیچ مقدمهای،نابخشودنی است و در یک دادگاه صحرایی بیوکیل و بیدفاعیه،زود محکوم میشوند و بدنامیشان اصالت راستگوییشان را بدنام تر میکند؛بیرنگ میکند. وای! از بدنامی باید ترسید.
زوال تهمینه در خانهی پدربزرگ با قرص
صدای جیغ میآید. مردی را کتک میزنند. تریاک خانهی انتهای خانه را برمیچینند. «دلارام» در حالیکه رگهای نه چندان رنگین گردنش برآمده شدهاند،ناسزا میگوید؛زنی که نمیدانم از چه زمانی مادر من شده است،لابد خوب میداند که کسی عصیانهای یک آدم بیستاره را نمیبخشد. گنجشکی آمده توی کانال کولر! صدای جیغ میآید. یاد حرفهای یکی دو ساعت قبل تو میافتم. ساعتی قبل از آمدن مأمورانی که برای بردن پدر «دلارام» آمدهاند. حرفهایی در حوزهی مفاهیم انتزاعی خوشبخت فرض کردن خودمان برای گام برداشتن به سمت خوشبختی!! حرفهایی در این حیطه که در دل نیامدنیترین لحظهها، دم آمدنی هم هست. گوشهای فرو چکیدهام. صدای جیغ میآید. بازدم را برمیدارم و فرار میکنم تا به دم بعدی نرسم. مرگی همیشگی در زمان. آدمها جلوی چشمم رژه میروند. بالای پلکهایم،انگار از همان هنگام ساخته شدن ذرات وجودم،یک پیاز پوست کنده،تعبیه کردهاند که همیشه چنین گریانم. حالا دیگر تمام میشود و خیال هر دویمان راحت میشود. صدای جیغ میآید. مردی را کتک میزنند. با این همه ازدحام تصاویر واقعی و مخلوط شدنشان با تصاویر غیرواقعی خاطرات ذهن گنگم،گویی زمان حال نیست که در آن زندگی میکنم،زمان حال نیست که اینجا نشستهام،که این قدر دویدهام تا هر چه محکمتر به دیواری سنگی و سخت کوبیده شوم و از حال بروم. این «گذشتهی آینده» است یا «آیندهی گذشته». چیزی معلق در زمانی ممتد و کدر که مفهوم «حال» را روی دوشش،بارکشی میکند. اگر نه هر چیز چنین اندوه اساطیری و تهیکنندهای نداشت. اینقدر نپرس «تاریخ تولدت کی میرسد؟» تاریخ مرگم را بخواه که بدانی! تولد بعضی آدمها هیچوقت نمیرسد. سایهی مرگآلودی که در بیشناسنامگی موهومشان هست تو را از تبریکی هر چند کوتاه و بی لبخند دور میکند و میگریزاند. اینقدر نپرس «تاریخ تولدت کی میرسد؟» این را بپرس که مگر آدم چقدر باید انرژی نابود کنندهای را برای بد و بدتر شدن زندگیاش هزینه کند؟
تهمینه خود را کشته ولی نمرده!
سفیدی این اتاقها و آدمها،چشمم را میزند. کاش بیدارم نمیکردی. پرستار را میشناسم انگاری! هم سن و سال مادرم است. هم سن و سال همین «دلارام» بیچشم و چراغ. پرستار بالای سرم ایستاده. میخواهم حرف بزنم که نمیتوانم. میخواهم تعریف کنم که اولین روز پاییز چند سال قبل،با افتادن اولین برگ،زنگ مدرسهات را زدند. «سلام! من دلارامم» آمد نشست کنار کسی مثل تو. اولین روز پاییز،وقتی مادرت،کلوچه و مدادرنگیات را توی کیفت میگذاشت هیچ به ذهنت نمیرسید که همین دوست تازهات،با این چهرهی بیاعتنا و رنگ پریده، شبها را یواشکی توی زبالههای آدم های دیگر میگردد. تو و «دلارام» دوست شدید. شریک حرفهایش میشوی. حرفهایی که غلظت تلخ واقعی بودنشان را نمیفهمی؛واژههایی میشنوی که تا آنوقت نشنیدهای. از خودش میگوید. از مادرش که قرار است سنگسار شود،که در جایی بسیار دورتر از رنگین خانهی تو خوش باشی میکند،از پدرش که معتاد است و قرار است پول بگیرد و به خاطر مادرش رضایت دهد،از خواهرهای توی خانه ماندهی بیمهتابش،از شبهای گرسنگی و... با بازگویی سادهترین جملاتش، مادرت دیگر اجازه نمیدهد با او دوست باشی. میگوید یک خط زندگی او را اگر بخوانی،رنگ آسمان میپرد. یک روز میآید مدرسه،میگوید دیگر نمیتواند بیاید. میگوید باید کار کند. مادرش یعنی مادربزرگ من! پدربزرگ،تمام پولی را که بابت رضایت گرفته بود،دود کرده است. «پدربزرگ»! چه واژهی دور از ذهنی. چه واژهی دور از اسبی! من فکر میکردم که قهرمان دستهای کاغذی «دلارام» لابد کسی است که لقمه نانی را بیچشمداشتی بیاورد برایش. بیچشمداشت از حیثیتش،وجودش،تنش. کسی که نمیدانم کیست. نمیدانم چیست. تف به هر چه که نامش «نمیدانم چیست» باشد!
البته پیش از خودکشی در خانهی پدربزرگ
صدای جیغ میآید. «دلارام» آمده جلوی چشمم ایستاده. انگار در خوابی تلخ میبینمش. چاقو را گرفته توی دستش. شانههایم را تکان میدهد. «من از این دنیا،فقط یک نفس دارم. آن یک نفس هم اگر نیاید چه میشود؟ به خدا هیچ! خاک بر سرت اگر بچهی من باشی و این چاقو را توی شکمم نکنی». نمیتوانم جواب بدهم. من سنگین شدهام و انگار در خاطرهای مه گرفته و غبارآلود،چهرهی چند سال بعد خودم را میبینم و حالا روبروی خودم ایستادهام و میخواهم خودکشی کنم! مثل غذای بالا آوردهای روی زمینه ماسیدهام! نه ولی! سلام به روزگارم. به پیلهی کاهی فرو ریختیام! «یخدربهشت» در زمستان. کاش لااقل اجاقی در تن یخسار پیلهام مهیا بود تا از عطش آنجا به یخدربهشت بودن روزگار و آدمهایش پناه میبردم. خانهی ما خیلی شلوغ است. «برفی» دیوانهوار این طرف و آن طرف میدود و غش غش میخندد و گاهگاهی از سر تفنن جیغ میکشد. اولینبار جلوی پاساژ سرمحل دیدمش. پدرش توی همین محل یک چرخ دارد که سبزی و میوه میفروشد و شبها توی همان چرخ میخوابد. نامش را نمیدانم چه بود یا در دنیای دیوانه نماییاش معلوم نبود چه میگذرد. گفتند سالهاست «برفی» صدایش میزنند. آن شب بدش آمد که برفی صدایش زدم. گفت:«برفی نه! خله! من آزیتا آمریکاییام! میخواهم بروم آمریکا!! از راه ترکیه». تیکه تیکه میرم آمریکا. فقط باید موهام را بور و بلند کنم برای کار ما اینجوری بهتر است. من دستمالم را یادم رفته بود بیاورم که تو برایم خریده بودی. دستمالم را که طرح زنی با گیسوانی طلایی داشت تا کمی گریه کنم. «برم آمریکا برام بهتره! مگه فقط پولدارها میرن؟ ببین! خوشگلم؟ قشنگم؟» یک آینه گرفته بود توی دستش. سفید نبود. زیبا هم نبود. «اینا که اینجا ایستادهاند میخوان منو ببرن. خاک برسرها خیلی زیادند. نمیتوانم جواب بدم. اصلا نمیرم. هر کاری قانون خودش را دارد». دو مرد پیر با دندانهایی زرد و موهایی کثیف و وانتی رنگ و رو رفته آمدند دنبالش. گفت: «آن یکی پدربزرگمه!!!» دروغ بزرگی بود. تا سال بعد ندیدمش. سال بعد که جلوی همان پاساژ دیدمش از فکر آمریکا افتاده بود. موهاش را بور و بلند نکرده بود. یک دسته از جلوی موهایش را از ته چیده بودند. «از بس خوشگلم،چشمم زدند موهایم دیشب ریخت!» اصرار نکردم که بیشتر توضیح دهد. دائم میگفت خیال نکن خواهرم هم مثل من بدبخت است. «اون خیلی پولداره. موبایل داره!» حالا برفی هم مثل برفی سیاه در خانهی ما نشسته است. من آواره شدهام. یک دختر هم یک ماهه با خودش آورده است. دختری بیشناسنامه به تیره روزی من. میگوید مال خودم است کسی نمیداند باید باور کند یا نه.
همیشه صدای جیغ میآید
صدای جیغ میآید،مأموران همه را کتک میزنند و خانه را به هم میریزند. «مستانه» گریه میکند. وقتی به خانهمان آمد،بیخانمان بود و بعد از چند وقت در یک گروه قاچاق به دبی رفت. نامش را گذاشت «ملینا»! و حالا برگشته. نوزده ساله است و این دو سال،بی حد در دستان شیخهای عرب،تکیده شده است. کلی لباس خارجی دارد حالا! یک خانه پر از لباس خارجی! گوش کن... فقط همین! در این بلبشو کسی کمی پول و غذا آورده که حالا دیگر به درد نمیخورد. به جایی رسیدهام که نمیفهمم چطور برای این گریز خودجوش وجودم که سالها گریستم تا به آن برسم. سالهای دیگر بگریم تا به نقطهای اولم برسم. «شهلا» دختر جنوبی جیغ میکشد و التماس میکند. از پدربزرگ تریاک میگرفت. حامله شده بود و توی یک بیمارستان دولتی،روی زمین،بچهاش را به دنیا آورده بود! بچه را لخت آورده بود توی خیابان،دلارام خودش این صحنه را دیده بود، شهلا را آورده بود خانهشان. تعجب نکن! توی زندگی این جور آدمها هنوز رگههایی از مهربانیهایی فراموش شده هست. وقت نداشتیم به سیاستهای رفتاریمان فکر کنیم. با شهلا زود دعوایمان شد. رفت و بعد از چند وقت برگشت. بی کودک بی کاکل و تلخش؛بی کودکی که سیاه بختی را همراه خود آورده بود. یک روز هیچ کاری نتوانسته بود بکند،بچه را خفه کرده بود و انداخته بود توی سطل آشغال یک پارک! یک مجرم ناچار بیشاکی! آخ دلارام! تو چرا مرا خفه نکردی که حالا ندانم تاریخ تولدم را باید از کدام شناسنامه بخوانم و به تنها کسی بگویم که بیآنکه پیشنهام را بخواند بیهوده دوستم دارد و حالا که میفهمد متهم میکند که دروغگویی حرفهای بودهام. دلارام سرم داد میکشد:«با توی احمق (...) گرسنه چکار کنم؟ تو،بیآب و نان از کوزهی آبروداری من میخواستی آب بخوری بدبخت؟ کدام آبرو؟...» من نمیفهمم. هیچ نمیفهمم. هیچ!
به کودکان بیصاحب کسی شناسنامه نمیدهد
زندگی آدمها در پیشنهها خلاصه میشود. تو خوبی! اما من مگر کار دیگری جز تلاش برای چال کردن بیپیشینگی خودم دارم؟ کاش بیدارم نمیکردی. حالا در وضعی افتادهام که احتمالا از همهی جهان بدم میآید. آدم برای دوست داشتن کسی باید خیلی ویژگیها داشته باشد. تو خوبی اما همین تو از خودخواهی خودت است که دوستم داری و من دیگر حال و حوصلهات را ندارم. میدانم! اما کاش بیدارم نمیکردی. آخ! عزیزم! کاش بیدارم نمیکردی.
به همین سادگی
بعضی کتابها را تو نمیخوانی که قهرمانانشان در خط شروع،بالا آوردهاند یا سالها روی دوچرخهی ثابت رکاب زدهاند. بعضی کتابها را تو نمیخوانی که واژههایشان از چوب کبریتهای سوخته است و تو باز که میکنی،میگویی «شگون ندارد!» به همین سادگی.